دوشنبه، ۱۰ تیر ۱۳۸۷

باز هم موضوع حمله نظامی آمریکا به ایران از خبرهای مهم رسانه‌ای شده.
سیمور هرش در نیویورکر از بودجه ۴۰۰ میلیون دلاری جرج بوش برای عملیات علیه حکومت ایران و زمینه‌سازی برای جنگ خبر داده. این آقای هرش آنقدر اعتبار دارد که به قول حاجی واشنگتن، مقامات ارشد آمریکایی زحمت تکذیب حرفهایش را بکشند.

از طرفی گفته‌های فرمانده سپاه نشان می‌دهد که دولت ایران احتمال حمله را جدی می‌داند و حتی تصمیم دارد برای سربازان متجاوز هزاران قبر هم بکند.

گسترش رسانه‌ها و وسعت اطلاعات، برای ما آدم‌های عادی، وقایع تاریخی را پیش‌بینی‌پذیرتر کرده. شاید اگر اتفاق ناگواری بیفتد، ما آدم‌های عادی تأسف بخوریم که احتمالا می‌شد یک طوری جلوی آن را گرفت. به جای آن که دست برآریم و دعایی بکنیم که این شش ماه باقی مانده دولت بوش هم زودتر بگذرد.

شاید هم تمام قضایا بر اساس نظر آقای هاشمی یک جنگ روانی باشد تا ایران در آخرین قدم، سر میز مذاکره بنشیند و مفت و مسلم امتیاز تقسیم کند. اما متأسفانه حاجی خودمون راست می‌گه که "کمتر سیاستمداری رو می شه گیر آورد که عاقلانه تصمیم بگیره".

پنجشنبه، ۶ تیر ۱۳۸۷

چند روز پیش، شبکه العربیه تصویر دو سرباز ایرانی را نشان داد که گروه جندالله کشته‌اند. "این ویدئو نشان می‌داده که گروگانگیران، دو مأمور انتظامی ایرانی را با چشمبند، وادار کرده‌اند تا زانو بزنند و بعد گوینده شبکه تلویزیونی اعلام کرده که نمی‌تواند صحنه کشتن آنها را پخش کند."
این فیلم و تصور شرایط خانواده گروگان‌ها چه تلخ است.

حاجی کنزینگتون نوشته: «دو سرباز اسراییل رو گروهی که مقامات اسراییلی تروریست می‌دونن، ربود و اسراییل، لبنان رو سی و سه روز آتیش زد.

شونزده سرباز ایرونی رو گروهی که مقامات ایرونی تروریست می‌دونن، ربود و ظاهرا دوتا رو هم کشت، فقط جیگر خانواده گروگانها آتیش گرفته.

همه می‌دونیم سربازی که اعزام می‌شه به زیر پونز نقشه، بی پارتی‌ترین آشخور ایرانه. برای یه لحظه هم که شده، دلهره این سربازهای اسیر و خانواده درمانده شونو حس کنید.»

ادامه ....

سه شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۸۷

دور یک بخش از دریا تور کشیده بود. قطعه 34 درجه شمال غربی از اقیانوس فراخ سفید. سخت نمک‌گیر سندی بود که برای قطعه‌اش ساخته بود. داخل قایق‌اش پخت و پز می‌کرد. از در و دیوار معده‌اش فسفر بالا می‌رفت. شیوه جدید دفع حاجت او منحصر به خودش بود. عمرش قد نداد که تعریف کند. یک روز مورد حمله ناوهای اشغالگر قرار گرفت. داد می‌زد «می‌خواهم در همین قطعه خودم آب شوم.»
صدایش به کسی نمی‌‌رسید.

سه شنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۸۷

این روزها همه بحث‌های سیاسی دور و بر به نوعی به دوران هشت ساله اصلاحات می‌رسد. منتقدان آقای خاتمی می‌گویند:

1- محافظه‌کاری زیاد خاتمی
2- خالی کردن پشت یاران
3- دروغ یا عملی نکردن وعده‌های داده شده
4- به باد دادن خواسته‌های ۲۰ میلیون نفر به بهانه (یا در واقع در حمایت از) ساختار حکومت مطلقه

باعث ناامیدی و رخوت سیاسی در ایران شده است
از طرفی آدم‌های منصف‌تر می‌گویند:

1- سوء استفاده آدم‌های تندرو از فضای باز سیاسی
2- طرح مسائل پرت و جنجالی در مطبوعات و انتقام‌گیری شخصی بدون اثبات ادعاها
3- پراکندگی خواسته‌های سیاسی
4- اعمال فشار پنهان قدرت‌های نظامی و سیاسی از پشت پرده

در این رخوت سیاسی تأثیر داشته است.

عقل من به آنجاهایش نمی رسد. آدم‌هایی که مطالعات سیاسی تطبیقی می‌خوانند شاید بتوانند با شرایط مشابه مقایسه کنند و بگویند که اگر خاتمی استعفا می‌کرد الان کجا ایستاده بودیم.

اما یکی دو چیز دولت خاتمی برای من دانشجو مهم بود. 1) فضای باز فرهنگی و هنری و علمی که در آن خیلی از آدم‌هایی که الان این ور آب هستند، ترجیح داده بودند بمانند. و 2) نگاهی که برای تغییر ساختار درسی مدرسه‌ها شکل گرفته بود و کتاب‌هایی که سعی می‌شد بر اساس نوآوری نوشته شود. به علاوه تقویت این روحیه در دانش آموزان که "سوال کن".
خواهرم که معلم است این تغییرات را دقیق‌تر پیگیری می‌کرد. خیلی ناقص بود اما شروع خوبی داشت.
آدم هایی که بلدند سوال کنند حق خودشان را بهتر می‌گیرند. این بخشی از آموزش شهروندی است و قدم مهمی برای توسعه سیاسی.

خیلی‌ها موافق این نکته نیستند و مثل آقای عبدی توسعه اقتصادی را اولویت می‌دانند. به گفته آنها توسعه اقتصادی توسعه فرهنگی را هم به همراه می‌آورد. دکتر حسین بشیریه اصلا قائل به این دیدگاه به قول خودش مکانیکی و دترمینیستی نیست که تعیین کنیم کدام اولویت دارد... اما نمی‌دانم چرا مثل لیلا به دلم افتاده که این بخش کار خیلی مهم است. شاید به خاطر چیزهایی که در شهرستان‌ها دیده‌ام. شاید هم چون دستم به توسعه اقتصادی نمی‌رسد.

و این روزها دیده‌اید که ما آدم های جهان سومی وقتی وارد دنیای مدرن می‌شویم به طرز دردناکی دچار تب این هستیم که یک کاری باید بکنیم...