شنبه، ۳۱ فروردین ۱۳۸۷

ما یک بار داشتیم با این خانم و فکر کنم این خانم و احتمالا این یکی خانم و چند تا از همکلاسی‌های پسر، در حیاط دانشکده خبر که تقریبا داخل پیاده‌روی خیابان عباس آباد بود، بسکتبال بازی می‌کردیم.
از حراست خبرگزاری تماس گرفته بودند با حراست دانشکده که "رؤیت شده بچه‌هایتان داخل خیابان عباس آباد با هم بسکتبال بازی می‌کنند".
یک تذکری به ما داده شد که خودش شد خاطره.

شاید یک کمی هم به ما برخورد اما اگر مثل امروز، درباره صفحه وبلاگ و اورکات و فیس بوک و عکس کم حجاب، به ما تذکر می دادند، احتمالا از شدت عصبانیت سکته می‌کردیم.

خودم  

پیام

نام  

پیام

خودم  

یالا یالا ما عکس می خوایم یالا . سی دی هم موجود است البته

پرستو  

توپ، توپِ ورزی بود. وای چه قدر مزه داد اون روز..

سحر  

در "حیاط" دانشکده : )
.......
ندا: مرسی از تو و پرستو. سواد مواد پریده

ی  

http://metro.blogfa.com/

سلام  

نمیدانم چرا گاهی گذارم به اینجا میافتد؟ شاید عادت کردم هز ازگاهی برای خواندن یک مطلب به اینجا سرک بکشم و ببینم جز یک سری جملات تکه تکه شده چیزی پیدا نمیکنم.... یکبار میایم و دست از پا دراز تر برمیگردم تا سه چهار هفته دیگر دوباره یاد اینجا بیفتم..... نمیدانم شاید اینجا یاد دختر با محبت و صادق و روراستی میفتم که در روزی بارانی میهمانش بودم. رستوران بازار . روتردام

فرجام کمانه  

...الحق که یکی از سه تفنگدار بزرگ دانشکده ای که همچنان هم چشم دانسکده به جمال چنین تفنگدارانی باز نشده است...حیلی حوشحالم که احبار مربوط به جایی که بحش مهمی از هویتمان بوده و هست را دنبال میکنی ..آن هم "اثرگذارانه"! (بقول استاد قاضی زاده عزیز)...راستی به کله ام زده کانون دانش آموحتگان دانشکده را بطور جدی پیگیزی کنم و راه بیندازیم از تنور هادی خوشنویس و رنجبر و...که آبی گرم نشد....