تيم ايران براي اولين بار در يک ورزش گروهي قهرمان جهان شد. در اين روز نحس دلگير بدون اينترنت و تلويزيون و فونت فارسي خبر زيبايي بود...
اميدوارم حاجي اين بار خوب سرمايه گذاري کرده باشه ...
تيم ايران براي اولين بار در يک ورزش گروهي قهرمان جهان شد. در اين روز نحس دلگير بدون اينترنت و تلويزيون و فونت فارسي خبر زيبايي بود...
اميدوارم حاجي اين بار خوب سرمايه گذاري کرده باشه ...
مهم نیست،
که گاهی چراغ سبز است،
نود درصد روزها قرمز
مهم نیست،
که از اینجا گذرت نمی افتد،
صدای کفش نمی آید،
در فرودگاه پلمپ است
مهم نیست که نزدیک مترو نیستم،
زنگ خانه لق است،
این سرامیک ها لیز
مهم نیست ...
سرت به این طرف هم می گشت،
ته کوچه ما بن بست بود
حدود یک ماه پیش، ۲۹ ژولای، تولد ۸۲ سالگی این مرد بود. مردی که دوست داشتم و دارم دربارهاش چیزی بنویسم، فیلمی بسازم، مصاحبه کنم. گاهی وقتها آدم دنبال بهانه میگردد که از یک نفر بنویسد. بعضی سوژهها اصلا ما را دنبال خودشان میکشانند.
میکیس تئودوراکیس، آهنگساز معروف فیلمهای زوربای یونانی، زد و سرپیکو است و از سیاستمداران مشهور یونان.
چند سالی نماینده مجلس بود و زمانی که اسم او برای نامزدی ریاست جمهوری یونان مطرح شد، خود را کنار کشید. در جریان درگیریهای دوران دیکتاتوری کلنلها در سال 1967 پنج ماهی به زندان افتاد و بعد هم که مهاجرت کرد و تورهای موسیقی اروپایی او برای نجات دمکراسی در یونان شروع شد.
طرفدار مردم فلسطین است و مواضعاش را در بیانیهای اعلام کرده. از جرج بوش و همین طور جنگی که در عراق راه انداخت بدش میآید. با وجود این که در دهه ۹۰ رسما از حزب کمونیست کنار گرفت یک چپ تمام عیار است.
سیاستمدار فعال و تاثیرگذاری است و همه سیاستاش به کنار، آهنگسازی است که بسیار دوستش میدارم.
این هم زوربای یونانی او:
بخش اول سیر و سفر اطراف هلند را اینجا ببینید

هر از چندگاهی میشنوید که ترکیب یک زن ایرانی و مرد هلندی ترکیب ایدهآلی است که عکس آن اصلا صدق نمیکند. این تصویر دلیلاش را میگوید.

این لطافت مرکز پلیس اصلا تزئینی نیست. پلیسهای هلند واقعا پلیسهای متساهل و متسامحی هستند طوری که اصلا خشونت در خیابان نمیبینید. نقل قول میشود شخصی به پلیس شکایت برده بود که دوچرخه من را دزدیدهاند و پلیس آمستردام: تو هم برو یک دوچرخه بدزد.
این که نقل قول بود ولی خودم با همین چشم مسلحام دیدم که پلیس داخل پارک دنبال یک دوچرخه سوار مشکوک به دزدی دوید و چون سرعت دوچرخهسوار بیش از حد معمول بود بی خیال دزد معصوم شد. ما همه با هم داخل پارک خندیدیم و خود پلیس هم لبخندی زد بس ملیح. و همه هم خوشحال بودند.

از میان زیباییهای هلند٬ من شهر "اوترخت" را شاید به خاطر همین کافههای زیرزمینی کنار آب، بیش از همه دوست میداشتم. این کافهها بازمانده دکانهای قدیمی کنار کانال آب است که زمانی در دست دولت بوده و گویا کاربری زندان مانند هم داشته. البته سالها قبل. از کنار خیابان٬ پلهها را پایین میروی و شهر زیرزمینی شروع میشود.

اینجا مراسم "Fashion" است اما نه داخل سالن. نزدیکیهای رفتنام، یک "هفته مد" در آمستردام بود که مانکنهای غربزده همین طوری به طرز مستهجنی در خیابان قدم میزدند و توجه ما و بقیه را جلب میکردند.

این بلندترین برج رادیویی هلند است که در روتردام سبز شده. فقط نمیدانم چرا هر بار که از کنار آن رد میشدم دو سه نفر از بخشهای مختلف آن آویزان بودند. گویا جز رادیو کاربرد صخرهنوردی هم دارد.

اینجا بندر روتردام٬ از مهمترین بندرهای تجاری اروپاست. یک قدمی در این بندر عظیم بزنید متوجه میشوید چرا هلندیها این قدر کج دار و مریز با شرقیهای صاحب نفت، ارتباطات سیاسی و اقتصادی برقرار میکنند. یکی از همین کشتیها، حامل نفت خلیج فارس است که به سوی انبارهای بندر روتردام سرازیر است و ... قصهای که ادامه دارد.
آلن دو باتن در کتاب "هنر سیر و سفر"ش درباره گشت و گذار در دنیای اطرافمان چیز خوبی می نویسد. با کمال تأثر از این که کتاب را به صاحبش برگردانم؛ در این لحظه پیشام نیست که از روی آن تقلب کنم اما تا جایی که یادم مانده به مقالهای اشاره میکند که یک آدم معروفی نوشته با عنوان "سفری دو ساعته دور اتاقم". این آدم معروف چند وقت بعد، یک مقاله دیگری مینویسد با عنوان "سفری دوساعته دور اتاقم در شب".
دو باتن از این مقاله درس میگیرد که سفر فقط گرفتن بلیت هواپیما به مقصد اصفهان یا استانبول یا پاریس نیست. اگر اطرافمان را با چشمان باز نگاه کنیم میفهمیم خیلی چیزهاست که قبلا دقیق ندیدهایم. آقای دو باتن راهی سفری در محله خودشان میشود و چیزهای زیادی در محلهشان کشف میکند.
واقعیت این است من تا قبل از این که قصد عزیمت از هلند کنم اصلا چشم و چالم به روی خیلی چیزها بسته بود چون ما معمولا محله خودمان را خوب نمیبینیم. یک ماه قبل از سفر فرصت کردم بیشتر شهرهای هلند را تا جایی که میشد با کمک یک دوست بگردم. یک ذره از حاصل گردشگری را میگذارم اینجا.

هلندیها به پنیر و لبنیاتشان خیلی مینازند و انصافا گاوهای خوبی دارند. یک چندتاییشان را هم پدربزرگ خدابیامرزم به گاوداریاش وارد کرده بود و خب٬ من از قبل آشنایی داشتم با این پدیده مشکی و سفید چشم قشنگ.
این یک بازار محلی است که کنار خیابان بساط میشود و همه شهرها در چند جا این بازار را دارند. این عکس مربوط به بازار محلی شهر "انسخده" است در شرق هلند که یک شهر دانشجویی است در مرز آلمان.

اینجا وسط شهر در کنار یکی از مناطق توریستی آمستردام است اما میبینید که نه بچهای با چوب دنبال این طفلکها کرده نه کسی تیر کمان میزند. کلا حیوانات خیلی راحت هستد و بعضیهایشان مثل کبوتر یا همان کفترهای خودمان از زور راحتی بسیار پر رو شدهاند و با خیال راحت روی ساندویچتان هم مینشینند و کسی به کسی نیست مگر این که یک ایرانی حالشان را بگیرد که البته من این کار را چند بار کردهام و عذاب وجدانی ندارم.

هلند کشور دوچرخههاست و این هم پارکینگ دوچرخهها در نزدیکی ایستگاه مرکزی آمستردام. کلا اولویت به ترتیب با ۱- دوچرخه ۲- پیاده ۳- راننده است و برای همین خیلی ماشین داخل خیابان نمیبینید چون شهروند درجه سه حساب میشوند. و یکی از دلایلی که مرا برای هلند دلتنگ میکند همان دوچرخهای است که ۹ ماه، بیزبان مرا به همه جا هدایت کرد. به نظرم اگر بشود شهرهای کم شیب را به سمت این سیستم حمل و نقل هدایت کرد از هر طرف که حساب کنی سود است.

و اما یکی از چیزهایی که مرا عصبی میکرد این خوشحالی بیخودی هلندیها بود. به هر بهانهای دور هم جمع میشدند و همینطور الکی شادی میکردند درحالی که ما هزار مشکل داریم.
اینجا روز ملکه است. در یکی از بازارهای مکاره مردم به پوستر ملکه تیر پرتاب میکردند و جایزه میگرفتند ولی خوشحالیشان هم به اسم ملکه سر جاش بود. نگران نباشید. ما هرجا که برویم این طور خوشحالی کردن در ذاتمان نیست. شب که برگردید خانه و آن لاین شوید یا یکی از دوستانتان را به جرم جاسوسی گرفتهاند، یا یک سری از رفقا بیکار شدهاند. یه نفر تصادف کرده، یکی سنگسار شده ....
چیزهایی که در زندگی از دست میدهیم، در واقع به دست آوردهایم. همه چیزهایی که از زندگی ما رفته، رد پایی در آن گذاشته که منحصر به خودمان است. همه اینها با هم میشود زندگی ما.
ظرفیت زندگیمان اندازه چیزهایی است که در این لحظه داریم. مگر چه اندازه میتوانیم با خودمان نگه داریم وهر سال سنگینتر شویم؟