پنجشنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۸۶

در یکی از گوشه‌های شهر آمستردام٬ نانوایی پیدا کرده‌ام که «رول»های باگت‌اش مزه بربری دارد.
بساط پنیر خامه‌ای و خیار و گوجه عصرانه‌ به راه شد. گیریم شکل نان‌اش گردتر شده باشد. مزه همان است.
عصرانه‌های ۱۳۷۹ به گمانم... آیدین جهانبخش از در می‌آمد با نان و پنیر.
مزه همان است، ما عوض شده‌ایم گویا.

چهارشنبه، ۹ خرداد ۱۳۸۶

آخرین برگ سفرنامه باران این است
که زمین چرکین است

شفیعی کدکنی


barf-amsterdam.jpg

البته این برف است.

سه شنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۶

نیکان! برادر... جیغ معنوی من را در نیاور... تو و بقیه که این قدر می‌گویید خاتمی اگر دوباره بیاید چه تضمینی دارد که این بار دانشجویی دستگیر نشود، روزنامه‌نگاری زندان نرود، خاتمی مگر اختیار دارد، خاتمی مگر می‌تواند، خاتمی فلان، خاتمی بهمان.
مگر الان دانشجو دستگیر نمی‌شود؟ روزنامه‌نگار زندان نمی‌رود؟

مسلم است که به گزینه بهتر از خاتمی فکر می‌کنم اما خداییش، با وجود همه آن اتفاق‌ها و همه آن بی‌عرضگی‌های هجده تیری، یک چکه امید که ته دلمان بود. نبود؟

تو رفته بودی و حق هم داشتی که بروی. بقیه مانده بودند برای نگه داشتن چیزهایی که قرار بود به دست بیاورند. حالا فرض کن خیلی بی‌اساس. مانده بودند دیگر.... روزهای خوبی نبود اما سگ‌اش به خیلی چیزها می‌ارزید. به این روزها که می‌ارزید. نمی‌ارزید؟

>> نیکان به این مطلب پاسخ داده. من با بدیهیات روزنامه نگاری که نوشته ای هیچ اختلاف نظری ندارم اما حرفم چیز دیگری بود خارج از عالم این روزنامه نوشتن ها..

شنبه، ۵ خرداد ۱۳۸۶

شاملو را با نوار کاشفان فروتن شوکران شناختم. از صداهایی که از اتاق برادرم می‌آمد. و شعر کیفر را همه با هم حفظ بودیم و البته من معنی خیلی چیزهایش را نمی‌دانستم. برایم شنیدن این نکته‌ جالب بود شاید برای شما هم باشد:

این شعر«زندانی شیلان» لرد بایرون است که گفته می‌شه شاملو شعر کیفر را بر اساس آن بازسرایی کرده.
محمد قائد در مقاله «درباره الهام، توارد اقتباس و دستبرد» در کتاب خاطرات و فراموشی از اقتباس آشکار و ترجمه آزاد چند نمونه مثال می‌زند و می‌نویسد: «.. و باز در ادبیات جدید ایران٬ مطلع شعر کیفر از احمد شاملو (در اینجا چار زندان است) بازسرایی بخشی از منظومه زندانی شیلان سروده لرد بایرون٬ شاعر انگلیسی قرن نوزدهم است.»

کامل این مطلب را اینجا بخوانید. مطلب دیگری هم درباره شاملو در این کتاب هست که تقریبا بهترین مطلبی است که درباره او خوانده‌ام.

شنبه، ۵ خرداد ۱۳۸۶

تعریف‌هایی که پیش از خواندن کتاب، درباره بادبادک‌باز خالد حسینی شنیده بودم آن‌قدر هم واقعی نبود. به نظرم این مطلب خوابگرد منطقی آمد. بادبادک‌باز با همه تعاریف و فروش بالایش٬ یک رمان متوسط است با موضوعی خوب که خیلی کش‌دار و طولانی به آن پرداخته شده.
من ۴۲۲ صفحه را با وجود خستگی‌ آخر شب‌ها یک نفس خواندم نه به خاطر محشر بودن کتاب؛ چون موضوع افغانستان هنوز هم برای ما که یک زمانی در تجمع‌های داخلی شعار می‌دادیم «طالبان حیا کن٬ مملکت را رها کن» جالب است. مخصوصا که از نگاه یک افغان روایت شود.

baabadakbaz.jpg

یکی دو نکته کتاب یادم مانده.
۱- من در آمستردام سه چهار آدم جالب پیدا کرده‌ام که یکیش این دختر است. مریم دکترای فیزیک دارد و به طور طبیعی باید سرش با لوله‌های آزمایشگاه خودش و این چیزها گرم باشد اما نخ‌اش را که ول کنی سر از یک گوشه دنیا در می‌آورد. ایام نوروز هم افغانستان بود. ماجراهای سفرش واقعا شنیدنی است که اینجا هم می‌نویسد اما یک موضوع دردناک را تعریف می‌کرد. این که ما چه قدر افغانی‌ها را در ایران اذیت کرده‌ایم و افغان‌ها هم چه‌قدر از این موضوع کینه دارند. با چند پسر جوان در کابل حرف زده بود که ‌می‌گفتند نگاه تحقیرآمیز ایرانی‌ها را همیشه در ذهن دارند اما با این وجود٬ ایران کمال آرزوهایشان هست؛ مثل ما ایرانی‌ها که می‌خواهیم برویم آمریکا یا همان ته دنیا.

در این کتاب بادبادک‌باز هم یک اشاره‌هایی شده. پدر قهرمان اصلی داستان، تلویزیون و سینما را در ایران دیده و برایش این چیزها نماد پیشرفت است:

آه کشیدم «امان از این ایرانی‌ها...» برای بیشتر هزاره‌ای ها ایران از خیلی نظرها یک جور مأمن بود. حدس می‌زنم به این دلیل که بیشتر ایرانی‌ها، مثل هزاره‌ای ها شیعه بودند. اما چیزی که معلمم آن سال تابستان در مورد ایرانی‌ها گفته بود یادم افتاد، که آنها با زبان چرب و نرم و لب خندان، یک دست‌شان را به دوستی پشت آدم می‌گذارند و دست دیگرشان را توی جیب آدم. این را به بابا گفتم و او گفت معلمم از آن افغانی‌های حسود است، برای این حسودی می‌کند که ایران دارد از کشورهای قدرتمند آسیا می‌شود، اما بیشتر مردم دنیا نمی‌دانند حتی افغانستان کجای نقشه جهان است.

۲- یک جای دیگر داستان به موضوع ریش و طالبان مربوط است. امیر، قهرمان داستان مجبور است که برای این که طالبان حالش را نگیرد ریش بگذارد. می‌رود پیش یک متخصص خبره این کار:

یک ریش مصنوعی، سیاه و بلند تا روی سینه، مطابق با شرع طالبانی. رحیم‌خان توی پیشاور کسی را می‌شناخت که در درست کردن ریش خبره بود، گاهی وقت‌ها برای روزنامه‌نگارهای غربی که از جنگ گزارش تهیه می‌کردند، ریش درست می‌کرد...

پنجشنبه، ۳ خرداد ۱۳۸۶
war-kavehgolestan.jpg
عکس: کاوه گلستان

فکر نمی‌کنم از جنگ ایران و عراق خاطره‌ای بهتر از این برای ایرانی‌ها مانده باشد. سوم خرداد ...
من بغل مادرم بودم اما این قدر تعریف شنیده‌‌ام که خیال می‌کنم با چشم خودم دیده‌ام مردم در خیابان‌ها روبوسی می‌کنند و شیرینی است که از داخل شیرینی فروشی‌ها سرازیر خیابان‌هاست ...

نوحه «ممد نبودی ببینی»:


در همین باره:
ممد نیستی که ببینی- بهروز مهری
حماسه‌ای که آفریده شد- حاجی کنزینگتون
آزاد شد اما آباد نشد- مهدی جامی
عکس های یادگاری، آوازهای جمعی- خسرو نقیبی

سه شنبه، ۱ خرداد ۱۳۸۶
v%26A.jpg
در ورودی موزه ویکتوریا و آلبرت در لندن

۱- وقتی از شهر کوچک و شبه روستایی مثل آمستردام وارد کلان‌شهر لندن شوی٬ تفاوت فرهنگ‌ها و تاثیر چرخه سریع صنعتی شدن را بهتر می‌بینی. نه این که آمستردام شهر عقب‌افتاده‌ای باشد... نیست اما هیچ وقت احساس نمی‌کنی مردم‌اش درفکر راز بقا هستند و قرار است سر این بقا با هم بجنگند. آنان آرام هستند و به همدیگر لبخند می‌زنند.
اما در قطارهای شبکه عنکبوتی زیرزمین‌های لندن این‌طور نیست. کسی سر لطافت ندارد و از آن بدتر در اتوبوس‌ها که در همان بدو ورود راننده‌اش دائم در حال دعوا با مسافران و مخصوصا مسافران جوان «دودره» است که بلیت ندارند و به زور کلک می‌خواهند سوار شوند. فحش هم که تا دلتان بخواهد تبادل می‌شود.
نمی‌گویم مثل تهران، چون آن‌قدر هم قابل مقایسه نیست اما دست کم موقع برگشتن از لندن ته دلت می‌گویی خوب شد زیر یکی از این اتوبوس‌ها که نمی‌دانی بالاخره از چپ می آیند یا راست، له نشدی.
اما واقعا کمی شبیه تهران است که همیشه در حال فرار از خیابان‌هایش هستی. این تهران لعنتی که نمی‌فهمی چرا دوباره دلت برایش پر می‌زند.

maxernst.jpg
دو تابلو از تابلوی سه قسمتی ارنست که از خانه پل الوارد کشیده و اصل آن در موزه تهران است.

۲- تنها دلیل فرهنگی‌ام برای رفتن به لندن نمایشگاه آثار سورئال موزه ویکتوریا و آلبرت بود که همان روز اول تحویل‌اش گرفتم به مدت مدیدی.
همین‌که در کنار حظ بصری آدم کمی به فکر بیفتد که خب این یعنی چه؟ خودش لذت‌بخش است.

برجسته‌ترین کارها٬ مربوط به سالوادور دالی بود اما در سالن دوم موزه٬ یک تابلوی سه قسمتی بود به اسم Histoire Naturelle از ماکس ارنست که دل ما را خیلی برد. این تابلو را در واقع ماکس ارنست آلمانی از خانه پل الوار شاعر سورئال و همسرش گالا در حومه پاریس کشیده. گالا دالی بعدها همسر مرحوم سالوادور دالی شد. دست گالا را در تصویر بالا می‌بینید والبته خیلی‌ها حرف در می‌آورند که آقای دالی از همان موقع‌ها از خانم گالا ...بعله.

این سه تابلو را مثل یک خانه سه دیواری کنار هم چیده بودند طوری که مثلا تداعی‌کننده خانه الوارد باشد. یک طرف تابلو سه در و دیوار بود. طرف دیگر همین دو تابلویی که می‌بینید. راهنمای سالن که دید خیلی در این خانه غرق شده‌ام گفت «البته خانم جان٬ این تابلوها اصل اثر ماکس ارنست نیست» و گفتم می‌دانم اصلش در کشور من است٬ موزه هنرهای معاصر تهران.

و البته ما سایت هم داریم ولی این طور است دیگر... گاهی کار نمی‌کند و بعضی وقت‌ها هم که کار می‌کند اطلاعات دندان‌گیری از تابلوهایی که در آنجا جمع شده و از نگاه آدم‌های پیگیر دنیا سر به نیست است، در سایت موجود نیست.
ما اینیم.

درباره آثار مدرن موزه هنرهای معاصر قبلا اینجا و اینجا یک غرهایی زده بودم.

شنبه، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

امروز ترا دسترس فردا نيست
و انديشه فردات به جز سودا نيست
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است
کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست

امروز، روز عمر خیام بود. شاعری که دوست دارم شعرهایش را سوراخ کنم بیندازم گردنم که یادم بماند همین دم را غنیمت است و بس.
البته شعرهایش تنها ویژگی مثبت خیام نیست. آنچه که تقویم فعلی ماست٬ حاصل خیره‌شدن‌های زمان بچگی او به آسمان است و ...
حالا خیلی صورت خوشی ندارد که یک کارگردانی هوس کند ویژگی‌های خیام را به صورت یک فیلم تبلیغ کند و چنین خزعبلاتی را تحویل عالم سینما بدهد. حسن صباح و دعوای او با خیام سر یک دختر به اسم دریا و خیام همیشه باده به دست و ...

یکشنبه، ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

گوجه‌سبز و لواشک و زغال اخته که جزء لاینفک آدم‌های عازم اینجاست ولی لطفا این کتاب «هنر سیر و سفر» آلن دوباتن را هم بیاورید طوری که جای گوجه‌سبزها تنگ نشود.

چهارشنبه، ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

هیچ برنامه‌ای برای اینجا ماندن ندارم. یعنی برنامه بلندمدت. و هر نقشه‌ای می‌کشم ته آن فکر می‌کنم که چه‌قدر به برگشتن‌ام کمک می‌کند و به چه دردم در ایران می‌خورد. ۱۰ ماهی می‌شود که اینجا هستم و برنامه‌هایم را طوری می‌چینم که نقطه آخر یا دست کم یکی مانده به آخرش ایران باشد. فکر می‌کنم اوضاع همیشه همین‌طور نمی‌ماند. به صداهای پشت تلفن هم همین‌ را می‌گویم. شاید چرند می‌گویم اما اینطوری فکر می‌کنم. فکر می‌کنم که رفتن هم چاره خوبی برای درد نیست. اما این صداها چه قدر هر روز که می‌گذرد غمگین‌تر و ناامیدتر می‌شود. صدای آدم‌هایی که دوست دارم. آدم‌ها که چه عرض کنم٬ انسان‌های نمونه‌ای که می‌خواهند فرار کنند.

هیچ چیز بهتری از این شعر مریم مومنی نمی‌توانستم پیدا کنم که با خودم بخوانم تا حالم کمی بهتر شود
گشتم تا در وبلاگ بهمن لینک‌اش را پیدا کردم و چون خیلی دوستش دارم کامل همین‌جا می‌آورمش:

این جا خانه من نیست.
قلب‌ام جای دیگری می‌تپد
اگر هنوز بتپد.
گاهی در بعد از ظهرهای کوتاه زمستان
فکر می‌کنم که هرگز
هرگز
این اندازه دور نبوده‌ام
از درد
فقر
ظلم
و سیاهی
من در شهری با شیروانی‌های قرمز زندگی می‌کنم.
و گاهی که هوا ابری نباشد
آسمانی آبی می‌بینم
آن قدر آبی
که گاه به چشم‌های خودم شک می‌کنم.

اینجا در زمستان مردم لباس‌های فاخر می‌پوشند
و به مجالس رقص می روند
در سرزمین من اما
آدم‌ها گروهی می‌میرند
من هر شب خوابشان را می‌بینم
وهربار که تلفن زنگ می‌زند
بعدش خم می‌شوم
و از روی زمین
خرده ریزه‌های قلبم را جمع می‌کنم
هر بار گوش‌هایم آماده اند
که بشنوند
چه کسی مرده است؟
کدام دوست‌‌ام طلاق گرفته؟
وکدام آشنای دور جان خویش را
و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.

در سرزمین من
رنج بی‌داد می کند
حماقت سر به آسمان می زند
سرزمین من دشت‌هایی وسیع،
کوه هایی سر به فلک
چنارهایی پیر
و کویری تفتیده دارد

من سرزمینم را دوست دارم
و نمی دانم
این باتلاقی که می بینم
و عده ای به آنجا نسبتش می دهند
کابوس است
یا
خوابی سبک

من حساب خنده هایی که روز به روز
از پشت سیم تلفن کمتر می شوند را دارم
دلم می خواهد
از همان سیم تلفن
و یا صفحه کامپیوتر
یکی یکی بیرون بکشمتان
و در آغوشتان بگیرم.
بعد دور هم بنشینیم
چای بنوشیم
و
غم هایمان را مساوی تقسیم کنیم.
در بعد از ظهر کوتاه زمستانی