دوشنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
amsterned.jpg

راستش از تو و تو و تو و تو و تو و مخصوصا تو چه پنهان ... اردیبهشت ما هم خیلی درد می‌کند

دوشنبه، ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

این هم "آس" جدید صدا و سیمای ایران برای مقابله با جریان یک‌سویه اطلاع‌رسانی شمال به جنوب: یک شبکه خبری انگلیسی زبان.

راستش من فکر می‌کنم مشکل صدا و سیمای ایران "زبان" نیست که نمی‌تواند ارتباط برقرار کند. مشکل "نگاه" است که با تغییر زبان عوض نمی‌شود. برای همین کار الجزیره عربی می‌گیرد و به الجزیره انگلیسی می‌رسد و نسبتا هم خوب کار می کند اما العالم همان است که بود.

مگر آن که نگاه اقلیتی برخی گروه‌های خوش فکر داخل صدا و سیما مثل رادیو جوانی‌ها نگاه غالب شود که .... امیدوارم.

پ.ن: خسرو درباره این شبکه جدید می‌گفت که از سال قبل، سفارش یک سری مستند را به مستندسازانی مثل مهدی کرم‌پور داده که احتمالا کارهای خوبی از آب دربیاید.

جمعه، ۳۱ فروردین ۱۳۸۶
زندگی هرچه بیشتر جلو می‌رود بیشتر شبیه مرگ می‌شود. تصمیم‌های تنهایی. کارهای تنهایی. باید خودت از پس‌اش بربیایی. خودت همه چیز را جلو ببری یا نبری. داریم تمرین می‌کنیم برای رسیدن‌اش.
یکشنبه، ۲۶ فروردین ۱۳۸۶

نکنید جان مادرتان.
کلی طول کشید تا به پیرزن صاحب‌خانه طبقه پایین که همیشه سی.ان.ان یا بی.بی.سی‌اش به راه است تفهیم کنم که نه... خانواده‌ام نه تنها امروز هم سالم‌ هستند بلکن قرار نیست تا مدت‌ها بمبی کنارشان منفجر شود. بعد از کلی تلاش فرق «ایران» و «عراق» را فهمیده بود البته با کمک کمی پسته و گز.
این مشکل که حل شد، تا مدتی هر صبح که داخل راهرو می‌دیدم٬ احوال ملوان‌ها را می‌پرسید. و می‌گفتم خوب هستند. سلام دارند. امروز داشتند غذا می‌خوردند. امروز پینگ پنگ بازی ‌می‌کردند. اما هنوز بین این که در آب‌های ایران بودند یا عراق دو به شک بود و شک‌اش همین‌طور ماند.
تا این‌که امروز سراغ زنان ایران را می‌گرفت و می‌گفت امنیت دارند یا نه؟ گفتم آره به خدا. ما همیشه بقیه را به خاطر شک به فساد نمی‌کشیم. فقط گاهی می‌کشیم و این شرایط خاصی است. بعد هم دادگاه برگزار ‌می‌شود و این‌طور می‌شود دیگر.
چه می کردم؟

یکشنبه، ۲۶ فروردین ۱۳۸۶

دوست دارم خلق کنم. یک چیزهایی درست کنم که مال خودم باشد و بتوانم خیلی صریح بگویم این‌ها را من درست کرده‌ام. هشت نه سالی است که دارم کار می‌کنم٬ کار کاغذ٬ کار نشر و ته آن چیزی نمانده است. فکر کنم به اندازه این کمد روبه‌رویم کاغذ نوشته‌ام و هیچ که هیچ. وقتی روزنامه‌نگاری باید خودت را بکشی کنار. منعکس کنی و هرچه‌قدر بهتر خودت را کنار بکشی و واقعی‌تر منعکس کنی حرفه‌ای‌تری. یک درجه که بالاتر بروی می‌توانی یاد بگیری که چه‌طور افکار عمومی را شکل بدهی و البته اگر رسانه تأثیرگذاری داشته باشی. کاری که از آن خوشم نمی‌آید. فکر کن!.... شکل دادن افکار عمومی. اگر هم شکل بدهی در سه سوت با یک باد مخالف این افکار به سمت دیگری می‌روند. بازی قشنگی است اما سودش به جیب چه کسی می‌رود؟

دوست دارم اصلا حرفه‌ای نباشم. یک مداد دستم بگیرم و مقام‌های سیاسی دنیا را هر طور که خواستم نقاشی کنم. روی صداهایشان موسیقی بگذارم و کنار هم میکس کنم و نزدیک تدوین نهایی به تلافی همه این سال‌ها از فیلم بیرون بیاورمشان. حاجی را استخدام کنم که در نقش بازیگر متفکر، یک تحلیلی ارائه کند. به معصومه هم بگویم با آن ابزار و ادوات مسخره‌ یک آهنگ بزن که بگذارم زیر تیتراژ پایانی.
یک دوربین بخرم به جای دوربین عزیزی که دزدیدند، با هم برویم مزارع موز آمریکای جنوبی٬ شیلی یا برزیل. روزی ۱۴ ساعت به عادت آن روزهای بی‌خیالی در تاریک‌خانه با نگاتیوها ور بروم تا پوست انگشتم از داروی ظهور ور بیاید.
عکس‌ها را کولاژ کنم و ببرم در زابل کنار خیابان نمایشگاه بگذارم و به بچه‌هایش بگویم "ببینید٬ آن‌ها هم به اندازه شما بیچاره‌اند". اطلاعات را دستکاری کنم آن‌طور که دلم می‌خواهد. لید قضیه را بیاورم ته گزارش و هر کجا دلم خواست موسیقی بگذارم و لذت‌اش را ببرم. و از این قبیل رسانه‌گری‌های دلبخواهی.

جمعه، ۲۴ فروردین ۱۳۸۶

زبان تو باید
پرچم نیلوفر باشد
و لب‌هایت زرورق سپیده دم
که هر چرندی می‌گویی یا شعر ناب است
یا زمزمه‌ی آبشار

آنوقت برای همین چارخط مدح بی‌قافیه
که مثل باد از کنار گوش‌ات خواهد گذشت
من یک خروار کلام ریز و درشت را
غربال کرده‌ام

(عباس صفاری، کبریت خیس)

پنجشنبه، ۲۳ فروردین ۱۳۸۶

چیزی ننوشتم. پینگ شدن به خاطر این ترانه Joe Dassin است که در جعبه موسیقی گذاشتم. این گوشه سمت راست زیر لینک‌ها.
خواننده فرانسوی زبان دهه‌های شصت و هفتاد که در نیویورک به دنیا آمده بود و پدرش چوپ تلاش‌های ضد کمونیسم مک کارتی را خورد. به همین خاطر از آمریکا مهاجرت کردند. یک زمانی ترانه‌هایش از پرفروش‌های فرانسه بود و البته هنوز هم شنیدنی است. فقط حیف که خیلی زود مرد.

سه شنبه، ۲۱ فروردین ۱۳۸۶
ghazizadeh-thumb.jpg

این آقای علی‌اکبر قاضی‌زاده از آن استادهایی بود که جلسه اول٬ از راه نرسیده اشک‌مان را درآورد. اول از همه که من و مرضیه را جدا کرد مثل کلاس اولی‌ها. یکی ته و یکی سر کلاس. بعد هم تا وقت داشت و توانست سر کلاس گزارش‌هایمان را توی سرمان زد و واقعا هم که چه گزارش‌های مزخرفی بود. خیلی‌ها کلاس او را حذف کردند برای ترم بعد.

بدجور چزاندمان طوری که برای نوشتن گزارشی از مسجد امام٬ وسط چله تابستان سه چهار باری به بازار سر زدم و باز هم می‌ترسیدم گزارش را شروع کنم. خیلی تو سری خوردم به جان شما. اما یکی دو بار هم گوشه گزارشم با همان خودنویس معروف‌اش چیزهایی نوشت که خیلی خوشمان آمد؛ یک بار هم گفت گزارش را سر کلاس بخوان که خیلی کیف داد و تا مدت‌ها دلم می‌خواست برای همه تعریف کنم؛ یک بار هم گزارش (همان گزارش مسجد امام) را برد در روزنامه‌اش چاپ کرد که هنوز هم بعد ۱۰ سال بدم نمی‌آید برای بقیه تعریف کنم و دارم همین کار را می‌کنم.
خلاصه این طور بود که مهر استاد به دل ما نشست و چه‌قدر هم که خوب نشست.

به نظرم استاد شماره یک گزارش‌نویسی در ایران است و اگر سر کلاس خوب شنیده و خوب توسری خورده و تمرین کرده باشید٬ تا حالا باید در گزارش‌نویسی یک چیزی شده باشید.
از استادی و گزارش‌نویسی به کنار٬ یکی از دل‌خوشی‌هایم این بود که هر از چندگاهی سری بزنم به روزنامه‌ای که آنجا مشغول است و تنگی دلی به در کنم. عاشق بوی کاغذ روزنامه است و دل نمی‌کند. برعکس من که همیشه دلگیرم از فضای رسانه‌های ایران. یک بار گفت که قبلا به چنگیز هم گفته است: «تا کی می‌خواهید به محض این که تلخی شنیدید کوله پشتی‌تان را بردارید و از در بروید بیرون؟ بمانید و یک جا بمانید. روزنامه‌نگاری یعنی همین.»
و خب استاد .... ما هنوز کوله‌پشتی‌مان دم دست است و بند نشده‌ایم. و احتمالا روزنامه‌نگار هم نمی‌شویم.

می‌خواستم فقط به این پادکستی که دکتر نمکدوست درباره خیال در ‌روزنامه‌نگاری در سایت گذاشته لینک بدهم و همین. اما این‌طور شد دیگر. ببخشید.

یکشنبه، ۱۲ فروردین ۱۳۸۶

اگر یک کم تیزهوشی امیر قطر را داشتیم، الان ما هم الجزیره‌ای روی آنتن‌هایمان بود که بتوانیم کمی با آن مانور بدهیم. چند شبکه انگلیسی و عربی داریم که تنها گاهی از سر اتفاق همان «العالم» مان سر زبان‌ می‌افتد که آن‌هم به واسطه الجزیره است و حوزه فعالیت‌اش اخبار داخل ایران.
خب٬ کسی العالم را نمی‌شناسد. تصویر مصاحبه آن را ملوانان بریتانیایی روی شبکه‌های بزرگ دنیاست اما آن‌طور که آنان بخواهند. تزئینش کنند، متن رویش بگذارند یا خیلی چیزهای دیگر.

وقتی امیر قطر داشت کارمندان شبکه تعطیل شده بی‌بی‌سی عربی را جمع می‌کرد برای راه‌اندازی الجزیزه٬ ما مشغول تدارک مقدمات پر دادن روزنامه‌نگارهایمان بودیم. چون به زبانی که ما می‌خواستیم حرف نمی‌زدند. و البته ما هم زبان آنان را نمی‌فهمیدیم.