شنبه، ۹ دی ۱۳۸۵
23.jpg

عکس کاوه گلستان از منطقه جنگی ایران و عراق

طناب را می‌اندازند دور گردنش. صدام اعدام می‌شود اما دل آرام نمی‌گیرد. صدای آژیر هست، جشن تولد یکی از کودکان تهران که با بمب به آتش کشیده شد...

بی‌بی‌سی مرزهای غربی ایران را نشان می‌دهد. سرباز ایرانی نیمی از صورتش به خاک چسبیده و به حالت نشسته به دیوار سنگر تکیه داده است. تصویر طناب دور گردن صدام ...

نمی‌توانم مثل شیعیان عراقی از خوشحالی بالا و پایین بپرم. عکس‌های کاوه گلستان یادم می‌آید. باز هم خوشحال نمی‌شوم از اعدامش. برای من هم، صدام هنگامی مرد که جلوی دوربین‌های زوم‌ شده او را از مخفیگاهش بیرون کشیدند. مثل گوسفند دم ذبح جلوی همان دوربین‌ها کله ابرقدرت عراق را وارسی کردند و دندان‌هایش که ردیف بود... و قبل‌تر از آن، دلم وقتی خنک شده بود که بر مجسمه پایین کشیده‌اش شادمانی می‌کردند. مردم دیکتاتور را می‌زایند و خودشان هم می‌کشند. صدام آن موقع اعدام شد و مرگ دیکتاتور یعنی همین.

جمعه، ۸ دی ۱۳۸۵

mehrshahr.jpg
مهرشهر کرج - هفت دی ماه
این نقطه زمین را با هیچ جای دیگر جهان تاخت نمی زنم.

چهارشنبه، ۶ دی ۱۳۸۵

شد بازی شب عید. یلدا که گذشت. به هرحال سپاس از الپر، اکبر منتجبی، شهزاده و رضا که دعوت کردند.

۱- تا هفده هجده سالگی آن‌قدر چشم سفید بودم که از هر دعوا و جدل خانوادگی پیروز می‌آمدم بیرون و نتیجه‌اش این بود که از پشت پرده نگاه می‌کردم چطور ماشین بابا از در حیاط بیرون می‌رود، اهالی خانه را می‌برد و تنهایی یک، دو تا چند روزه من شروع می‌شود. در آن خانه که گاهی به خانم هاویشام نسبت داده می‌شد من و چپر می‌ماندیم. معمولا این سگ بی‌عرضه را بی‌خیال سبزی‌هایی که مامان کاشته بود ول می‌کردم داخل حیاط تا دزد احتمالی را تکه تکه کند. البته بعدها خودش به دست یک دزد چوب به دست مرحوم شد. بعدها که بزرگ‌تر شدم این چشم سفیدی تبدیل شد به یک ترس مأیوس‌کننده. ترسی که احتمالا نتیجه جهان‌دیدگی این ۱۰ سال بوده. وقتی شروع شد که احساس کردم باید رختخوابم را پشت میز بیاندازم و دزدگیر را روشن کنم. حالا شب‌ها معمولا چراغ بالای سرم را روشن می‌گذارم. هر بار وارد خانه‌ام می‌شوم یک دقیقه سکوت می‌کنم و می‌گویم امروز دیگر یک آدم نامرئی بالای پله‌ها منتظر است و وقتی نیست می‌گویم شانس آوردم.

۲- پیرو مورد شماره یک، ترسم از ابهام نهفته در پشت تاریکی و نادانی زیاد شده و از چیزهای مهم‌تر مثل مرگ ریخته. یک بار در اتوبان تهران کرج مرگ را از نزدیک دیدم. نه کار بر زمین‌مانده‌ای داشتم نه قرضی نه مرضی. حس دلپذیری بود که هنوز هم هست و هربار موقع پریدن با هواپیما خودش را به من اثبات می‌کند.

۳- در ۸۰ درصد موارد که انتقاد می‌شنوم ته دلم آن‌قدر شاکی می‌شوم که دلم می‌خواهد یک بلایی سر طرف منتقد بیاورم ولی چون از اصول مدنی به دور است به روی خودم نمی‌آورم و معمولا اگر صمیمیتی نداشته باشم می‌گویم: «ااا... خیلی ممنون که گفتید واقعا خوشحالم کردید سعی می‌کنم درستش کنم.» و گاهی واقعا درستش می‌کنم.

۴- عصرها معمولا مادرم با کتک و غرغر من و هدا و حامد را می‌خواباند و من هم که چشم سفیدی را از همان چهار سالگی شروع کرده بودم بعد از این که مطمئن می‌شدم مامان خوابیده جیم می‌زدم داخل حیاط و واقعا هیچ کار مهمی هم نداشتم. بعدها تأسف خوردن من درکلاس‌های درس دانشگاه و بعدترش سر کار شروع شد که چرا این لحظه‌ها را حرام می‌کردم. دقیقا یادم می‌آید که یک بار سر مصاحبه معاون وقت وزیر کشور فکر کنم درطبقه پنجم وزارت کشور داشتم چرت می‌زدم و به خودم می‌گفتم چه‌قدر نفهم بودی ...

۵- احساس می‌کنم آدم‌های دور و برم را به اندازه کافی دوست ندارم. این نشانه‌ای می‌شود برای این‌که دارم پیر می‌شوم. ربطش را نمی‌دانم. گاهی هم درست چند ساعت بعد برای آن آدمی که فکر می‌کردم دوست ندارم٫ حاضرم هر کاری انجام دهم و به طور کلی به قول اصفهانی‌ها "راه به حالم نمی‌برم" ...

۶- زیبایی خانم‌ها خیلی بیشتر از این‌که مرد خوش‌تیپی را ببینم جذبم می‌کند بدون این‌که منظور نامتعادلی داشته باشم. خوشحالم که به خاطر جنسیت‌ام این قدر بدون دغدغه می‌توانم سرم را برگردانم و از زیبایی‌ها (مخصوصا در تهران) لذت ببرم.

درباره خیلی‌ها مثل استادانم دوست دارم بیشتر بدانم اما فعلا مرضیه٬ فرناز٬ زرین٬ آرش و اشکان چیزی از خودشان در این بازی ننوشته‌اند و علی قدیمی هم که اصلا از فضای مجازی محو شده.

چهارشنبه، ۲۹ آذر ۱۳۸۵

من این قدر زحمت کشیدم و هر روز پیغام و پسغام تا آرش این قدر بیشتر زحمت کشید و این جعبه موسیقی ما راه افتاد. یک سری بزنید بد نمی‌بینید. هم متن آهنگ را می‌گذارم ( با چه زحمتی) و هم آهنگ که گوش جان دهید اما دریغ ...

این گوشه سمت راست صفحه زیر لینک‌هاست. فعلا STYX داریم که واقعا این آهنگ قایق دهه هفتادش مثال زدنی است و زیر این گروه هم آقای لئونارد کوهن ایستاده با رتبه دو.

این‌ها را من از چمدان پدرجدم بیرون کشیدم جای دیگری پیدا نمی‌کنید. گفته باشم.

شنبه، ۲۵ آذر ۱۳۸۵

انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ بامزه بود. آن شب تا صبح پای اینترنت بودیم و اخبار نفوذی از وزارت کشور و بقیه خبرگزاری‌ها را می‌خواندیم. اگر یادتان باشد الف.جیم خبرها را می‌فرستاد چرک‌نویس. امسال دیگر آن حال و هوا را که ندارد. ستاد خلوت است و انگار وزارت کشور هم چندان از رساندن اطلاعات استقبال نمی‌کند تا زمانی که خودش آمار رسمی را منتشر کند. خیلی هم بی‌راه نیست که نتیجه نهایی آرا یک‌باره اعلام شود اما در کشوری که پر از شایعه‌های به‌جا و نا به‌جاست اس‌ام‌اس راه می‌افتد هزارتا.

این خبر را باز هم همان منبع نفوذی در ستاد فرستاده. این که آخرین گمانه‌زنی‌ها و نظرسنجی‌های پای صندوق‌های (شورای شهر)‌ تهران این بوده. امیدوارم این خبر الف.جیم هم مثل پارسالی‌ها موثق باشد.

۱- مهدی چمران
۲- حمزه شکیب
۳- مرتضی طلایی
۴- مهرداد بذرپاش
۵- معصومه ابتکار
۶- پروین احمدی نژاد
۷- عباس شیبانی
۸- احمد مسجدجامعی
۹- محمدعلی نجفی
۱۰- هادی ساعی
۱۱- نسرین سلطانخواه
۱۲- خسرو دانشجو
۱۳- ...
۱۴- ...
۱۵- ...

پ.نوشت: فهرستی که امروز حنیف نوشته کاملا با این فهرست تفاوت دارد البته مربوط به شمارش آرای شمال شهر تهران است و ...

شنبه، ۲۵ آذر ۱۳۸۵

سال ۱۳۸۱ بود به گمانم که به خاطر انتشار خبر خانه ۲ میلیاردتومانی آقای الویری یا سفر اعضای شورای شهر تهران به خارج یا یکی از همین چیزها خبرنگار روزنامه رسالت را از ورود به شورا منع کردند. بقیه خبرنگاران از صدا و سیما و کیهان گرفته تا حیات‌نو و ... اعتصاب کردند و خبرهای شورا پوشش داده نشد تا همان روز رییس شورا به صورت غیررسمی از این موضوع عذرخواهی کرد و قضیه تمام شد.

حالا اگر آن موقع مسئولان شورای شهر تهران خجالت می‌کشیدند این قضیه در رسانه‌ها مطرح شود و سریع سرو ته قضیه هم آمد٬ امروز مدیری که اصرار دارد به خاطر برخی مسائل خبرنگار خبرگزاری فارس را به وزارت کشور و ستاد انتخابات راه ندهد باز هم به صراحت مصاحبه می‌کند و حتی تا آنجا جلو می رود که اصلا خبرنگار این خبرگزاری باید عوض شود.

خوب است که خبرگزاری فارس در حمایت از خبرنگارش ایستاده و چه بهتر که خبرگزاری مهر هم حمایت کرده است. عطا افشاری را از حوزه وزارت کشور می‌شناسم. از آن موقع که صدا و سیما بود. خبرنگار خوبی است و کارش را بلد است. که حتی اگر این طور هم نبوده و لغزشی کرده٬ هیچ سازمان دیگری جز رسانه خودش یا مراجع صالح قضایی حق ندارند او را از خبررسانی محروم کنند.

بر اساس خیلی از بندهای قانون مطبوعات و یک اصل قانونی اساسی این اقدام غیرقانونی است اما بند چهار قانون مطبوعات مصوب مجلس شورای اسلامی هم خیلی صریح می‌گوید: هيچ مقام دولتي و غير دولتي حق ندارد برای چاپ مطلب يا مقاله‌اي در صدد اعمال فشار بر مطبوعات بر آيد و يا به سانسور و كنترل نشريات مبادرت كند .
این اتفاقات قبلا هم می‌افتاده اما برای این که یک رویه جا افتاده نشود خوب است که دست‌کم بچه‌های حوزه وزارت کشور یک کار جمعی بکنند. از مدیران تصمیم‌گیر رسانه‌ها که هیچ‌وقت امید اتحاد نمی‌رود ... پرستو هم نوشته ...

جمعه، ۲۴ آذر ۱۳۸۵

اولین دوستم صاحب بچه شد. یعنی درستش این است: اولین دوست نزدیکم که بچه‌دار شد.
ته مانده دوستان دبیرستان که کشیده شده‌اند به وادی مطبوعات.
اولش عصبانی شدم. بچه یعنی دردسر. یعنی سد معبر قدم‌های بزرگ‌تر. حالا بعضی‌ها می‌گویند شیرین است٬ باشد. سد معبر شیرین. آن هم در این سن و سال. آن هم برای الهه و رضا رستمی که قلمبه استعدادند. امشب که رضا گفت دوستم٬ یعنی همسرش "رها" را رهاتر کرده همچین خنده‌ام گرفت. خنده‌دار است. برای شما که نه.
رضا و الهه الان سه نفرند و ما احتمالا در شب‌نشینی‌های یادگار مانده از زمان راوی خدابیامرز یک عضو جدید هم داریم. دومین زوج مطبوعاتی که در این دو هفته سه نفر می‌شوند. رها الان ۵ ساعته است و چرا اینجا می‌نویسم، نمی‌دانم. شب انتخابات. مبارک است انشاءالله.

سه شنبه، ۲۱ آذر ۱۳۸۵

من به نوبه خودم خیلی خوشحالم که بحث کاردانی و کارآیی در این دوره انتخابات بیش از بحث حزبی رو آمده! و به نوبه خودم خوشحال‌ترم که ‍‍یکی از طرح‌کنندگان، همین آرش خودمان است که در جلسات روزنامه‌نگاری حرفه‌ای دور یک میز می‌نشستیم و سر و کله می‌زدیم که یک روزنامه‌نگار نباید عضو حزب باشد یا بیانیه حزبی امضا کند و این قبیل ماجراها. در آن جلسات خودمانی، فکر می‌کردم آخرین نفری که به این اصول راضی شود آرش باشد چون بخشی از بدنه حزب مشارکت است. الان هم مطمئن نیستم که هنوز آخرین نفر نباشد اما خلاف نظر الپر، نگاه او را به این قضیه لیست واحد کاملا می‌پسندم. برای اصلاح‌طلبانِ همه‌چیز از دست داده٬ این انتخابات مهم است اما برای مردم تهران یا شهرهای دیگر مدیریت اصولی و کار اساسی بیشتر اهمیت دارد.
خاطره شورای اول شهر تهران هنوز از ذهن‌ها نپریده.
شرایط خوبی نیست اما در همین شرایط هم می‌شود کمی بلندمدت‌تر فکر کرد. این انتخابات آخرین انتخابات نیست.
(با این پیش فرض که مردم و حتی احزاب هنوز عادت نکرده‌اند به برنامه‌ها رای دهند تا افراد)

هنوز هم معتقدم که روزنامه‌نگار به خاطر حرفه‌اش حق طرفداری از یک حزب یا تبلیغ علیه حزب دیگر را ندارد اما می‌تواند درباره کارآیی اشخاصی که نامزد شده‌اند نظر دهد. دکتر شیبانی در شورا آدم موثری است و تجربه‌ زیادی در مدیریت دارد. اگر ملاک جوان‌گرایی باشد می‌شود او را حذف کرد و اگر نه٬ گزینه خوبی است.
رسول خادم هم آدم موثری است. این موضوع تاثیر تلاش برای کسب شهرت و محبوبیت و پله‌های بعدی است یا نه، من از دل او خبر ندارم اما مهم این است که وجودش به از نبودش است.
پیروز حناچی متخصص بخش مسکن است و مسکن و تراکم و انبوه‌سازی هم بحث‌های مهم و گره خورده به شوراهاست.
هرچند ایشان در دوره‌ای (دعوای آقای اصغرزاده و وزارتخانه و بعدها ماجرای آقای ملک‌مدنی) توجیه‌کننده سیاست‌های اشتباه وزارت مسکن بود اما به هرحال متخصص است.

آقای تقی‌زاده خامسی هم از آن نامزدهای بامزه است. زمانی معاون شهرسازی و معماری شهرداری بود و اتفاقا بعد از نزاع آقای الویری و شورا یکی از کاندیداهای مهم برای تصدی مقام "شهردار" بود. اما نشد و بعدها به سازمان آب تهران رفت. از او نقل قول شد که در جلسه‌ای با همان لهجه مشهدی به شوخی یا جدی گفته است "حالا که اینطوره آب شهرداری رو قطع می‌کنم. دیگه من که می‌دونم چاه‌های غیر مجاز شهرداری کجاست!"
از سابقه روزنامه حیات‌نو می‌گویم که مدیر بامعرفتی است و البته معرفت ربط مستقیم به اداره شورا ندارد. اما به هرحال عضو شورا هرچه با مرام‌تر باشد بهتر است.

صحبت مرام شد، یادم آمد که یک بار بعد از برخورد بد رییس وقت شورا در دور دوم شوراهای شهر از شورا بیرون می‌رفتم. بعد از سه چهار سال خبرنگاری در حوزه شهری تهدید به اخراج شده بودم و حالم گرفته که نه ولی بدجور متآسف بود. رانندگان و محافظان بامرام آقای رییس دلجویی کردند که ایشان اعصاب ندارند و این چیزها... فکر کردم قضیه حل شده اما از شورا رسیدم پشت در روزنامه (البته نه حیات نو). با مدیرمسئول روزنامه تماس گرفته شده بود که ایشان حق ورود به شورا را ندارند و شما هم باید از روزنامه ردشان کنید. مدیرمسئول بامرام هم گفته بود "این خبرنگار عضو خوب تحریریه است و اخراج او در حوزه اختیارات رییس شورا نیست. شما هم اگر خواستید راه ندهید از مراجع دیگر قابل پیگیری است."
البته بعدها اعصاب ایشان بهتر شد و احتمالا از دوستان شنیدند که خبرنگاران هم بخشی از همان مردمی هستند که برایشان شعار می‌دهند. "پاسخگویی" به خبرنگاران هم یک مدل مهم از انواع پاسخگویی به مردم و شاید مهم‌ترین آن‌ها باشد و ....

دوشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۵
meimand.jpg

با ماشین چیزی حدود دو ساعت با کرمان فاصله دارد. مردم میمند هنوز در غار زندگی ‌می‌کنند. از هزار سال پیش تا حالا خانه‌شان همین بوده که بوده. درست مثل این زن و مرد داخل تصویر.
سال قبل به خاطر تلاش‌های یک خانمی که نامش یادم نیست جایزه جهانی مرکوری را گرفت. بازسازی روستا شروع شد. اما جز پیرمرد و پیرزن‌ها سایر اهالی کوچ کرده‌اند.

روستای زیبا و عجیبی است. توریست‌خورش هم ملس است. چه کسی باور می‌کند در سال ۲۰۰۷ میلادی مردم یک منطقه هنوز در غار زندگی کنند و اتفاقا خیلی هم متمدن باشند با کلی تحصیل کرده و تولید کننده متخصص؟ نمونه‌اش خودم که تا ندیدم به گوشم نرفت.

کیارش اقتصادی و بقیه گروهش تلاش می‌کنند تا روستا مثل ابیانه اصفهان معروف شود. آن روز داخل یکی از این غارهای بازسازی شده که الان خانه اعضای گروه میراث است٬ دور سفره نشسته بودند و بعد از خودن عدس‌ پلوی محشر آشپز روستا درباره این بحث می‌کردند که چه طور از حمام سنتی روستا که آب آن معدنی است برای جذب توریست و توریست درمانی استفاده کنند. نمی‌دانم الان حمام بازسازی شده یا نه اما تا جایی که من بودم ساعت‌های استحمام زنان و مردان خارجی را هم مشخص کرده بودند و این‌که چه‌طور توجیه‌شان کنند آب درمانی مختلط در ایران "جیز" است.

شرح عکس: فاطمه خانم سنجد تعارف‌مان می‌کند و شوهرش نخ می‌ریسد که عکس بگیریم. گروه میراث مستقر در روستا تلاش کرده‌اند که روستای سنتی را بازسازی و مردم را راضی کنند که لباس‌های محلی قدیم را بپوشند. پوشیدن لباس‌های رنگارنگ زیبا را خود زنان گروه میراث فرهنگی شروع کرده‌اند. برای بافتن سبد و نخ و نمدمالی و سایر مشاغل سنتی هم به اهالی کمک مالی می‌کنند. ببخشید شرح عکس این قدر زیاد شد.