شد بازی شب عید. یلدا که گذشت. به هرحال سپاس از الپر، اکبر منتجبی، شهزاده و رضا که دعوت کردند.
۱- تا هفده هجده سالگی آنقدر چشم سفید بودم که از هر دعوا و جدل خانوادگی پیروز میآمدم بیرون و نتیجهاش این بود که از پشت پرده نگاه میکردم چطور ماشین بابا از در حیاط بیرون میرود، اهالی خانه را میبرد و تنهایی یک، دو تا چند روزه من شروع میشود. در آن خانه که گاهی به خانم هاویشام نسبت داده میشد من و چپر میماندیم. معمولا این سگ بیعرضه را بیخیال سبزیهایی که مامان کاشته بود ول میکردم داخل حیاط تا دزد احتمالی را تکه تکه کند. البته بعدها خودش به دست یک دزد چوب به دست مرحوم شد. بعدها که بزرگتر شدم این چشم سفیدی تبدیل شد به یک ترس مأیوسکننده. ترسی که احتمالا نتیجه جهاندیدگی این ۱۰ سال بوده. وقتی شروع شد که احساس کردم باید رختخوابم را پشت میز بیاندازم و دزدگیر را روشن کنم. حالا شبها معمولا چراغ بالای سرم را روشن میگذارم. هر بار وارد خانهام میشوم یک دقیقه سکوت میکنم و میگویم امروز دیگر یک آدم نامرئی بالای پلهها منتظر است و وقتی نیست میگویم شانس آوردم.
۲- پیرو مورد شماره یک، ترسم از ابهام نهفته در پشت تاریکی و نادانی زیاد شده و از چیزهای مهمتر مثل مرگ ریخته. یک بار در اتوبان تهران کرج مرگ را از نزدیک دیدم. نه کار بر زمینماندهای داشتم نه قرضی نه مرضی. حس دلپذیری بود که هنوز هم هست و هربار موقع پریدن با هواپیما خودش را به من اثبات میکند.
۳- در ۸۰ درصد موارد که انتقاد میشنوم ته دلم آنقدر شاکی میشوم که دلم میخواهد یک بلایی سر طرف منتقد بیاورم ولی چون از اصول مدنی به دور است به روی خودم نمیآورم و معمولا اگر صمیمیتی نداشته باشم میگویم: «ااا... خیلی ممنون که گفتید واقعا خوشحالم کردید سعی میکنم درستش کنم.» و گاهی واقعا درستش میکنم.
۴- عصرها معمولا مادرم با کتک و غرغر من و هدا و حامد را میخواباند و من هم که چشم سفیدی را از همان چهار سالگی شروع کرده بودم بعد از این که مطمئن میشدم مامان خوابیده جیم میزدم داخل حیاط و واقعا هیچ کار مهمی هم نداشتم. بعدها تأسف خوردن من درکلاسهای درس دانشگاه و بعدترش سر کار شروع شد که چرا این لحظهها را حرام میکردم. دقیقا یادم میآید که یک بار سر مصاحبه معاون وقت وزیر کشور فکر کنم درطبقه پنجم وزارت کشور داشتم چرت میزدم و به خودم میگفتم چهقدر نفهم بودی ...
۵- احساس میکنم آدمهای دور و برم را به اندازه کافی دوست ندارم. این نشانهای میشود برای اینکه دارم پیر میشوم. ربطش را نمیدانم. گاهی هم درست چند ساعت بعد برای آن آدمی که فکر میکردم دوست ندارم٫ حاضرم هر کاری انجام دهم و به طور کلی به قول اصفهانیها "راه به حالم نمیبرم" ...
۶- زیبایی خانمها خیلی بیشتر از اینکه مرد خوشتیپی را ببینم جذبم میکند بدون اینکه منظور نامتعادلی داشته باشم. خوشحالم که به خاطر جنسیتام این قدر بدون دغدغه میتوانم سرم را برگردانم و از زیباییها (مخصوصا در تهران) لذت ببرم.
درباره خیلیها مثل استادانم دوست دارم بیشتر بدانم اما فعلا مرضیه٬ فرناز٬ زرین٬ آرش و اشکان چیزی از خودشان در این بازی ننوشتهاند و علی قدیمی هم که اصلا از فضای مجازی محو شده.