جمعه، ۳ آذر ۱۳۸۵

xbabel.jpg

بابل سه داستان مختلف است که در سه بخش جداگانه دنبال می‌شود. 1-دختر و پسر آمریکایی که در غیاب پدر و مادر با دایه خود زندگی می‌کنند. این دایه اهل مکزیک است و بعد از چند سال بزرگ‌ کردن و نگهداری از بچه‌ها به خاطر شک پلیس و یک سوءتفاهم از آمریکا دی‌پورت می‌شود. 2- پدر و مادر این بچه‌ها که برای یک سفر توریستی به مراکش رفته‌اند و مادر بچه‌ها که خیلی هم از این سفر آلوده شاکی است به طور اتفاقی با تفنگ یک کودک چوپان مراکشی زخمی می‌شود 3- دختر کرو لالی در ژاپن که پدرش قبل‌ها در سفری به مراکش با هدف شکار، تفنگ خود را به یک روستایی هدیه داده و این تفنگ رسیده به چوپانی که تیر را به سمت توریست زن شلیک کرده.

فیلم بابل انگار که در همان برج بابل ساخته شده. آدم‌هایی که زبان هم را نمی‌دانند و نمی‌توانند با هم ارتباط برقرار کنند. البته آلخاندرو گونزالس ایناریتو بعد از ساخت فیلم، نام "بابل" را انتخاب کرده اما هرچه که هست، خوب اسمی است. در این فیلم به چهار پنج زبان حرف می‌زنند: ژاپنی، مراکشی، انگلیسی، زبان کر و لال‌ها و ...

خود گونزالس می‌گوید تاکید بیشترش در این فیلم رابطه پدر و مادر و فرزندان بوده اما نمی‌دانم چرا بیشتر از همه تقابل جهان مدرن و جهان در حال توسعه و احتمالا اسلامی برجسته می‌شود. این‌که خشونت بخشی از بافت اجتماعی و فرهنگی جوامع در حال توسعه است و برای آنان بسیار ملموس اما بریدن سر یک مرغ یا تیراندازی در عروسی حال بچه‌های متعلق به کشورهای پیشرفته‌تر را بد می‌کند. اتفاقا در سینما هم آن آخ و وای آدم‌های دنیای مدرن ردیف جلو و عقب برای من که دیده‌ام مردم استان‌های شرقی و غربی و روستاهای ایران چه‌طور تفنگ را مثل چوب‌دستی این‌ سو و آن سو می‌برند، کمی لوس و مسخره است ولی برای خودشان قضیه خیلی هم جدی است.
آدم‌های فیلم بابل انگار که جریمه شده‌اند به این نوع زندگی که حرف هم را نفهمند. شرق و غرب‌شان هم فرق نمی‌کند. وقتی پای منافع شخصی در میان باشد حتی آدم‌های مدرن و پلیس‌هایشان هم به جان هم می‌افتند و قضیه همین است.

فیلم بابل پر از صحنه‌های زیباست. من ته آن را دوست دارم که در روی یک برج چند طبقه ژاپنی تمام می‌شود. این بار آدم‌ها حرف هم را می‌فهمند و یک صحنه دیگر که هلی‌کوپتر آمریکایی بلند می‌شود درحالی که دود و دم آن به چشم مراکشی‌ها رفته و ماجرا تمام است. از کارگردان 21 گرم بعید هم نبود.