پنجشنبه، ۹ آذر ۱۳۸۵
leonard.jpg

مستندی که درباره لئونارد کوهن خواننده قدیمی فولک و راک کانادا ساخته شده٬ همچین چنگی به دل نمی‌زند اما دست کم ارزش تاریخی دارد چون در زمان زنده بودن او تهیه شده.
"من مرد تو هستم" نام فیلم است که از یکی از ترانه‌های معروف کوهن گرفته شده. او خواننده محبوب دهه‌های ۷۰ و ۸۰ است اما این محبوبیت با این که برای او می‌ماند٬ از تنهایی درش نمی‌آورد و فیلم هم با همین تنهایی تمام می‌شود.

جعبه موسیقی پایین صفحه را به بهانه این فیلم٬ افتتاح می‌کنم. با یکی از ترانه‌های او که دوستش دارم. روی فلش کلیک کنید می‌خواند. متن ترانه را هم اگر خواستید روی علامت تعجب کلیک کنید (عجب تکنولوژی ای!)

مرتبط: وبلاگ کارگردان فیلم درباره کوهن

چهارشنبه، ۸ آذر ۱۳۸۵
monero.jpg
1- مستند La Ciudad de los fotógrafos یا شهر عکاسان، روایت عکاسان خبری دوره پینوشهدر شیلی است. پدر سباستین مونرو کارگردان فیلم، یکی از همان عکاسان است به نام خوزه مونرو. سباستین اول سراغ او می‌رود و روایت فیلم آغاز می‌شود. داستان عکاسانی که با فیلم و تصویر مبارزه‌های خیابانی آن دوران شیلی را ثبت کرده‌اند. سباستین تاریخ آن دوران را همراه گفته‌های خود عکاسانی که مانده‌اند با تصاویر و فیلم‌های آنان ورق می‌زند. ترکیب روایت تصویر.

تلخی آن دوران برای مردم شیلی به اندازه‌ای زیاد است که بعد از گذشت حدود 25 سال، باز عکاسان را به گریه می‌اندازند. یکی از آنان می‌گوید: «سلاح ما در این جنگ، دوربین‌مان بود». و پینوشه عجیب، در برابر این سلاح کم می‌آورد. زندانی کردن عکاسان شروع می‌شود. مطبوعات دو سه ماهی اجازه انتشار عکس ندارند. صفحاتی که ورق می‌خورد همه خالی از تصویر است. یک جا به طنز شرح عکسی نوشته‌اند که در آن توضیح می‌دهد: آقای پینوشه را در این صفحه خالی تصور کنید؛ بالای سر او کمی ابر است،؛ آسمان آبی و ....
در تمام جاهای خالی به اسپانیایی نوشته شده: Censurado
عکاسان چیز دیگری به مغزشان می‌رسد؛ عکس‌ها را بزرگ چاپ می‌کنند، به گردنشان آویز می‌کنند و درخیابان‌ها می‌چرخند.
سال‌های نزدیک 1988 است که یکی از همکاران جوانشان کشته می‌شود...

روایت آنقدر آشناست که هرچه زور بزنی باز هم گریه‌ات می‌گیرد. برای بقیه هم غریبه‌ نیست. دست کم مردم بیش از بقیه فیلم‌های این جشنواره مستند، ایستادند و تشویق کردند. تاریخ‌های این‌چنینی همیشه از دور جذاب‌تر است.

redcard.jpg

2- مستند کارت قرمز ساخته مهناز افضلی، درباره شهلا جاهد است. زنی که به قتل همسر ناصر محمدخانی فوتبالیست ایرانی متهم شد. فکر نکنم آدم خارجی از سر و ته روایت سر در بیاورد. تمام فیلم در دادگاه می‌گذرد و فیلم‌های خصوصی که شهلا در خانه مشترکشان از ناصر محمدخانی گرفته. سر به سر گذاشتن‌ها و قربان صدقه رفتن‌ها و این چیزها... به نظر، خود شهلا جاهد این فیلم‌ها را به کارگردان داده. حالا خانم جاهد کجاست، مشخص نیست. فقط گاهی که زنگ تلفن ناصر محمدخانی در می‌آید شهلا پشت گوشی آن است اما در کجا؟ باز هم مشخص نمی‌شود. آخر فیلم کارگردان و دوربین همراه ناصر محمدخانی بعد مدت‌ها وارد خانه خودش می‌شوند. همه جا را خاک گرفته. ناصر گریه می‌کند اما باز تلفن شهلا را هم جواب می‌دهد. یک مسئول قضایی هم که فقط دست و پایش نشان داده می‌شود و در فیلم سر ندارد، می‌گوید قضیه پیچیده‌تر از این حرفهاست. دوش گرفتن و حوله خیس، آزمایش پزشک قانونی از همسر محمدخانی و پیدا شدن آثاری روی بدن او نشان می‌دهد که مرد دیگری در آن اتاق حضور داشته و قتل کار شهلا به تنهایی نبوده.
خلاصه که نه در دستگاه عدالت ایران چیزی معلوم شد نه در این فیلم. می‌گفتند فیلم قبلی مهناز افضلی به نام "توالت" خیلی دندان‌گیرتر بوده است.

یکشنبه، ۵ آذر ۱۳۸۵

این مطلب را دو ماه پیش همین‌جا نوشته بودم. از خاطره‌های مشترک‌ مان بود:

افسوس كه دير آمدی
اگر زود آمده بودی
خوابمان يکی بود

می‌دانم. کار خوبی نبود. اما پنج شش سال پیش، گاهی هوس می‌کردیم و شماره خانه بابک بیات را می‌گرفتیم بی‌خودی. این شعر را می‌خواند روی پیغام‌گیر.
افسوس که دیر آمدی ...

یکشنبه، ۵ آذر ۱۳۸۵

چند وقت پیش به بهانه راه‌افتادن دوره آموزشی روزنامه‌نگاری تخصصی موسسه همشهری، درباره این که روزنامه‌نگاری دائم در حال تغییر است نوشتم و این که امروز ارزش‌های خبری زمان جوانی ما تغییر کرده. سینا مطلبی بعضی از ارزش‌های جدید خبری را فهرست کرد و فرستاد که دستش درد نکند.
امید حبیبی‌نیا هم لطف کرده و توضیحی درباره ارزش‌های خبری نوشته که همان‌طور که هست می‌گذارم اینجا. البته بعد از مدت مدیدی بحث کردن و به توافق نرسیدن؛ ولی انصافا مطلبش را به نفع خودم دستکاری نکرده‌ام:

«درباره مطلبی که از ارزش‌های خبری نوشته بودی ظاهرا قید زمان برای جدید بودن آن‌ها کمی نسبی بوده است. چون ده پانزده سال پیش که ما دوره فوق لیسانس می‌خواندیم در جزوه‌های فارسی همین‌ها بود که لابد چند سالی هم عقب بود.

اما خواستم اضافه کنم که در ارزش‌های خبری باید سه خصیصه مهم را در نظر گرفت: برجسته‌سازی، هژمونی و ساختار ایدلوژیک رسانه
با این حال در مورد رسانه‌های جریان اصلی غرب چند شاخص مهم برای تعیین ارزش‌های خبری ایفای نقش می‌کنند:

- پایگاه قدرت و نقش فرد در واقعه
- ارتباط شخصی با گزارشگر
- محل رخداد
- موقعیت قدرت
- قابل پیش‌بینی بودن و یا روزمره بودن
- همخوانی با مخاطب هدف
- زمان و اولیت زمانی
- زمان‌بندی در فرآیند خبررسانی
- اختصاصی بودن

با این همه دنیس مک کوئیل هم معتقد است که آن‌چه در رسانه‌های غربی برای تعیین ارزش‌های خبری قابل توجه است کارکرد آن در فرایند ارتباطات شکل‌یافته آن‌ها است.
نظر شخصی من این است که برای درک چگونگی کارکرد ارزش‌های خبری این رسانه‌ها باید همان ویژگی‌های کارکردی این رسانه‌ها در چارچوب قواعد سرمایه‌داری متاخر را در نظر گرفت که از این قرار تببین هژمونیک آن‌ها در نظر بیش از پیش جلوه می‌کنند.»

شنبه، ۴ آذر ۱۳۸۵

اینجاست که آدم درباره ماهیت جایزه‌های جشنواره‌ای به شک می‌افتد. این فیلم نه محتوای درست و حسابی دارد نه پرداخت.

جمعه، ۳ آذر ۱۳۸۵

عزیزان من! نور دو دیدگان! ببینید. این بچه این همه زحمت کشیده و کامنت را گذاشته کنار تیتر. یعنی همین بالا. ایناهاش. آن چیزی که این پایین می بینید کامنت مطلب قبلی است.

جمعه، ۳ آذر ۱۳۸۵

xbabel.jpg

بابل سه داستان مختلف است که در سه بخش جداگانه دنبال می‌شود. 1-دختر و پسر آمریکایی که در غیاب پدر و مادر با دایه خود زندگی می‌کنند. این دایه اهل مکزیک است و بعد از چند سال بزرگ‌ کردن و نگهداری از بچه‌ها به خاطر شک پلیس و یک سوءتفاهم از آمریکا دی‌پورت می‌شود. 2- پدر و مادر این بچه‌ها که برای یک سفر توریستی به مراکش رفته‌اند و مادر بچه‌ها که خیلی هم از این سفر آلوده شاکی است به طور اتفاقی با تفنگ یک کودک چوپان مراکشی زخمی می‌شود 3- دختر کرو لالی در ژاپن که پدرش قبل‌ها در سفری به مراکش با هدف شکار، تفنگ خود را به یک روستایی هدیه داده و این تفنگ رسیده به چوپانی که تیر را به سمت توریست زن شلیک کرده.

فیلم بابل انگار که در همان برج بابل ساخته شده. آدم‌هایی که زبان هم را نمی‌دانند و نمی‌توانند با هم ارتباط برقرار کنند. البته آلخاندرو گونزالس ایناریتو بعد از ساخت فیلم، نام "بابل" را انتخاب کرده اما هرچه که هست، خوب اسمی است. در این فیلم به چهار پنج زبان حرف می‌زنند: ژاپنی، مراکشی، انگلیسی، زبان کر و لال‌ها و ...

خود گونزالس می‌گوید تاکید بیشترش در این فیلم رابطه پدر و مادر و فرزندان بوده اما نمی‌دانم چرا بیشتر از همه تقابل جهان مدرن و جهان در حال توسعه و احتمالا اسلامی برجسته می‌شود. این‌که خشونت بخشی از بافت اجتماعی و فرهنگی جوامع در حال توسعه است و برای آنان بسیار ملموس اما بریدن سر یک مرغ یا تیراندازی در عروسی حال بچه‌های متعلق به کشورهای پیشرفته‌تر را بد می‌کند. اتفاقا در سینما هم آن آخ و وای آدم‌های دنیای مدرن ردیف جلو و عقب برای من که دیده‌ام مردم استان‌های شرقی و غربی و روستاهای ایران چه‌طور تفنگ را مثل چوب‌دستی این‌ سو و آن سو می‌برند، کمی لوس و مسخره است ولی برای خودشان قضیه خیلی هم جدی است.
آدم‌های فیلم بابل انگار که جریمه شده‌اند به این نوع زندگی که حرف هم را نفهمند. شرق و غرب‌شان هم فرق نمی‌کند. وقتی پای منافع شخصی در میان باشد حتی آدم‌های مدرن و پلیس‌هایشان هم به جان هم می‌افتند و قضیه همین است.

فیلم بابل پر از صحنه‌های زیباست. من ته آن را دوست دارم که در روی یک برج چند طبقه ژاپنی تمام می‌شود. این بار آدم‌ها حرف هم را می‌فهمند و یک صحنه دیگر که هلی‌کوپتر آمریکایی بلند می‌شود درحالی که دود و دم آن به چشم مراکشی‌ها رفته و ماجرا تمام است. از کارگردان 21 گرم بعید هم نبود.

چهارشنبه، ۱ آذر ۱۳۸۵

باید دیشب توضیح می‌دادم. اینجا حاصل زحمت آرش خاکپور است که هم خودش را خیلی دوست دارم هم طرح‌هایش.
فکر کنم شش ماه پیش طرح اول را برایم فرستاد و خوشم آمد و همین شد که می‌بینید.
بیشتر به این خاطر عوض شد که یک چیزهایی می‌خواستم به آن اضافه کنم و قبلی نداشت. مثل جعبه موسیقی که قرار است هر چند وقت یک بار چیزکی موزون را در آن بگذارم و فعلا خالی است. بخش انگلیسی هم از روی مد روز نبود واقعا. چند دانشگاهی که سال قبل برای پذیرش اقدام کرده بودم از من درباره وبلاگم پرسیدند و آن موقع هول شدم که سریع ردیفش کنم. بعد که همه چیز منتفی شد فکر کردم عکس‌هایی را که از سفر دور ایران جمع کرده‌ام در آن بگذارم . فعلا که تعطیل است.

وبلاگ قبلی همه چیزش هدیه‌ای بود از طرف شهرام شریف که مرا از وبلاگ‌نویسی مخفی با اسم مستعار آورد به اینجا و طرحش هم از امیر عظمتی که در سه سوت آن‌لاین٬ مشکلات را می‌‌پراند

فضای اینجا کمی تیره شده. گویا خواندن متن‌ها هم چندان آسان نیست. قرار است در اولین فرصت با آرش بنشینیم و رنگ‌ها را دستکاری کنیم. کمی تحملش کنید.

سه شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۵

gholaman.jpg

اگر ننویسم که اینجا کجای ایران است حدس هم نمی‌زنید که این، آب شیرین است و در جایی جمع شده به اسم دهانه غلامان در سیستان. سیستان، مخصوصا از زمان طالبان و بستن آب هیرمند بر روی ایران، یعنی خشکسالی، فقر و قحطی.
اما یک نهادی پیدا شده که با کمک سپاه مشغول ساختن یک مجموعه سد هستند در دهانه غلامان زابل برای مهار آب هیرمند و استفاده از آب ذخیره شده در وقت خشکسالی.
این عکس یادگار سفر ده روزه ما به دور کویر است. قبلا بیشتر نوشته بودم.(کویرنامه 1 و 2)

sistan.jpg

نعمات این سد بزرگ (چاه نیمه) هنوز به مردم نرسیده. سالهاست که بعد از تلف شدن دام‌های روستایی و تعطیل کشاورزی، مردم زابل یا مهاجرت کرده‌اند به شهرهای بزرگ (شما حتما مقابل ماشین‌ها آنها را دیده‌اید، با یک دستمال و شیشه پاک‌کن و گاهی هم اسپنددان و ذغال) یا در همان اطراف کارهای سیاه می‌کنند مثل این کودک.

zabol.jpg

قاچاق که بود. حالا بیشتر شده. عشق رانندگان کامیون و اتوبوس زابل است و ضبط‌های جدید کنترل داری که از آن طرف مرزها آمده به این بازار. حالا مشتریان لپ تاپ هم اضافه شده‌اند.

شرح: دلم تنگ شده بود برای کویر. فایل‌های کامپیوتر را گردگیری کردم به دنبال چند تا از آن قشنگ‌ها. آخرش رسیدم به این سه تصویر. لعنت به این حرفه که دامن ما را گرفته و از نیش و تلخی آن خلاصی نداریم.

سه شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۵

بی‌بی‌سی به شهروندانی که تصاویر جالب بفرستند حق‌التحریر می‌دهد. قابل توجه کسانی که روزنامه‌نگاری شهروندی را قابل تحویل گرفتن نمی‌دانند.
بخش مهمی از مطالبی که پس از بمب‌گذاری‌های لندن منتشر شد عکس‌های موبایلی همین شهروندان بود. همین‌طور در ماجرای توفان کاترینا و ...
اخیرا هم در ماجرای توهین به زنان در خیابان‌های قاهره، وبلاگ‌ها افشاگری درست و حسابی کردند. در موضوع شوک الکتریکی یک دانشجوی ایرانی هم که در Youtube منتشر شد و همه به گوگل گفتند ای ول که یوتیوب را خریدی و می‌ارزید به آن پولی که به پایش ریختی.

باز هم از موضوع پرت شدم. می‌خواستم بگویم که روزنامه‌نگاری غیرحرفه‌ای شهروندان به دلیل همان "دروازه‌بانی" که بالای سرش نیست، از لحاظ سرعت یک گام از روزنامه‌نگاری حرفه‌ای جلوتر است. از لحاظ اصول نگارش و حرفه‌ای مشخص است که به پای روزنامه‌نگاری آکادمیک نمی‌رسد اما همیشه به محل وقوع حادثه نزدیک‌تر است. تصویری را که می‌دهد نمایی از ماجرایی است که اتفاق افتاده. این کار روزنامه‌نگار حرفه‌ای است که تصویر از زوایای دیگر را هم کنار یکدیگر بگذارد تا به یک واقعیت نسبی برسد اما در ثبت رویدادها به پای دوربین‌های موبایلی و وبلاگ‌ها نمی‌رسد.

با توسعه این ژانر روزنامه‌نگاری نمی‌دانم چرا هنوز فکر و ذکر دولت ایران روزنامه‌نگاران چند روزنامه توقیف شده است؟ اگر نگرانی از اطلاع‌رسانی به مردم است که روزنامه‌ای وجود ندارد. اگر هم ترس از مجامع جهانی است، روزنامه‌نگاری وبلاگی دارد کار خودش را می‌کند و اطلاعاتی که از مجراهایی غیر از روزنامه‌های اصلاح‌طلب (کدام روزنامه؟) به بیرون می‌رسد بسیار دقیق‌تر است.