شدم مرد یک خانواده سهنفره در حال اسبابکشی که پدر و مادرشان مدتی نخواهند بود و از این مدت فقط یک هفتهاش سپری شده. چشم از آن یکی که امتحان دارد بردارم، این یکی سوئیچ ماشین را نمیدانم از کجا کشف کرده و غیب شده. بدوم دنبالش به نیت دستگیری، آن یکی تلفن به دست گوشهای جیم شده.
گوشه نان را بگیری، میوه تمام شده، بروی میوه بخری، برنج سوخته.
اسبابکشی دو هفته عقب افتاده اما تلفن خانه جدید تمام و کمال به اسم زده شده و کارهای محضر هم تمام شده به حول و قوه آقای محضر دار معروف به "فرخی" که از وظایف حقوقی فقط پرداخت قبوض برق و تلفن خانواده بدون سرپناه را بهعهده نگرفته.
در این اثنا و حینا این یکی شاهکاری است برای خودش که نمیدانم کدام نادانی پایش نشکست و رفت به تاریخ هشت ژانویه میلادی ثبتنام کرد که حالا هر شب در خواب به زبان انگلیسی با آقای فرخی جر و بحث کند و حرص بخورد که
what is the meaning of "دست از سرم بردارید".
همه این مسائل افشا شد فقط به خاطر تلفنهایی که این مدت به دیوار برخورد کرد و قولهایی که نداده شکست و دوستانی که دلخور پراکانده شد و این ماجرا ادامه داشت تا دو هفته دیگر...