درخت
جهل معصیت بار نیاکان است
و نسیم
وسوسه ئی نابکار
....
چیزی بگو
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو
( از ترانه های کوچک غربت)
استاد فتوحی، معلم فارسی سال اول دانشکده خبرمان، میگفت هروقت به چیزی که قبلا نوشتهاید یا خواندهاید، برگشتید و دیگر لذت نبردید، بدانید که بزرگ شدهاید.آن روزها ذوقمان دکترفتوحی بود، موسیقی و کمی شاملو.
یکی از هم رزمان مراحل بزرگشدگی، چند ماه پیش تردیدش را درباره شعرهایی که با آنها زندگی کردهایم، با صدای بلند خواند. با همین هم رزممان رفته بودیم تا دم خانه شاملو در دهکده فردیس و تلخیهای آیدا، در بسته، اصرار شاملو، در باز شده، درخت خشک ، تعارف هندوانه از گلو پایین نرفته و حرفهایی که یادم نمیآید چه بود جز دستهای کوچک و خستهای که میخواست پیش مهمان، پاهای غایب را بدون ملحفه نگذارد.
با همین همرزم از قضا تاثیرگذارمان بزرگ شدیم و چند روز پیش که گفت شاملوست و فقط مشتی شعر عاشقانه، شک فوران کرد.
حالا، دو دفتر مجموعه شعر شاملو نمیدانم از سوراخ کدام کارتن اسباب و ادوات اسباب کشی بیرون افتاده و دراین خانه خالی از سکنه به عنوان تنها نشانههای تمدن مکتوب با تک سرنشین محشور شده. هر روز که تورق میکنم بیشتر میفهمم که یا من بزرگ نشدهام یا شاملو گندهتر از این حرفهاست که حالاها از چشم بیفتد. و این فقط جریان عاشقانهها و شبانههایش نیست. تسلط او به واژهها و ضربآهنگ کلمات و حرکت و هیجانی که پشت واژههاست( مثل شعر ساعت اعدام، این پایینی) من یکی را شیفته میکند حالا اسم این آثار را هرچه میخواهند بگذارند، تقلب، ترجمه شعر و ....
در قفل در کلیدی چرخید
لرزید برلبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید
بیرون رنگ خوش سپیده دمان
مانند یکی نوت گمگشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخ های نی
دنبال خانه اش ...
در قفل در کلیدی چرخید
( از مجموعه هوای تازه)

