شنبه، ۱۰ دی ۱۳۸۴

درخت
جهل معصیت بار نیاکان است
و نسیم
وسوسه ئی نابکار
....
چیزی بگو
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو
( از ترانه های کوچک غربت)

استاد فتوحی، معلم فارسی سال اول دانشکده خبرمان، می‌گفت هروقت به چیزی که قبلا نوشته‌اید یا خوانده‌اید، برگشتید و دیگر لذت نبردید، بدانید که بزرگ شده‌اید.آن روزها ذوق‌مان دکترفتوحی بود، موسیقی و کمی شاملو.

یکی از هم رزمان مراحل بزرگ‌شدگی، چند ماه پیش تردیدش را درباره شعرهایی که با آنها زندگی کرده‌ایم، با صدای بلند خواند. با همین هم رزممان رفته‌ بودیم تا دم خانه شاملو در دهکده فردیس و تلخی‌‌های آیدا، در بسته، اصرار شاملو، در باز شده، درخت خشک ، تعارف هندوانه از گلو پایین نرفته و حرف‌هایی که یادم نمی‌آید چه بود جز دست‌های کوچک و خسته‌ای که می‌خواست پیش مهمان، پاهای غایب را بدون ملحفه نگذارد.

با همین هم‌رزم از قضا تاثیرگذارمان بزرگ شدیم و چند روز پیش که گفت شاملوست و فقط مشتی شعر عاشقانه، شک فوران کرد.

حالا، دو دفتر مجموعه شعر شاملو نمی‌دانم از سوراخ کدام کارتن اسباب و ادوات اسباب کشی بیرون افتاده و دراین خانه خالی از سکنه به عنوان تنها نشانه‌های تمدن مکتوب با تک سرنشین محشور شده. هر روز که تورق می‌کنم بیشتر می‌فهمم که یا من بزرگ نشده‌ام یا شاملو گنده‌تر از این حرف‌هاست که حالاها از چشم بیفتد. و این فقط جریان عاشقانه‌ها و شبانه‌هایش نیست. تسلط او به واژه‌ها و ضربآهنگ کلمات و حرکت و هیجانی که پشت واژه‌هاست( مثل شعر ساعت اعدام، این پایینی) من یکی را شیفته می‌کند حالا اسم این آثار را هرچه می‌خواهند بگذارند، تقلب، ترجمه شعر و ....

در قفل در کلیدی چرخید

لرزید برلبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید

در قفل در کلیدی چرخید

بیرون رنگ خوش سپیده دمان
مانند یکی نوت گمگشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخ های نی
دنبال خانه اش ...
در قفل در کلیدی چرخید
( از مجموعه هوای تازه)

جمعه، ۹ دی ۱۳۸۴

I keep six honest serving men
:They taught me all I knew
Their names are What and Why and When
And How and Where and Who

(Rudyard Kipling)

جمعه، ۹ دی ۱۳۸۴

مستند "چشمهای شیشه ای" کار مشترک حسین دهباشی و همکارانش از مقایسه تطبیقی شبکه های خبری بی بی سی ، الجزیره و العربیه و دو شبکه عراقی و افغانی است که قسمت چهارم آن امروز (چمعه 9 دی ماه) از شبکه چهار و ساعت شش و نیم پخش می شود. این مجموعه چند قسمتی قرار است ادامه داشته باشد و گویا برای تهیه آن وقت زیادی صرف شده.

پس نوشت: شبکه الجزیره را نیروهایی می گردانند که بعد از تعطیل بی بی سی عربی از طرف امیر قطر به این کشور جذب شدند. شبکه العربیه هم بعدها برای رقابت با الجزیره تاسیس شد و خب، نیازی به گفتن نیست که شبکه العالم خودمان آمد که از قافله عقب نماند اما هنوز، نیروهای حرفه ای الجزیره بین شبکه های عربی رقیب ندارد.

پنجشنبه، ۸ دی ۱۳۸۴

دانشکده خبر امروز تعطیل نیست. کارکنان آمده اند برای برگزاری مراسم خاکسپاری امیرافضلی، اناری و یکی دیگر از دانشجویان که نامش یادم نیست. همسر یکی دیگر از دانشجویان هم داخل هواپیما بوده. حال خانم بهرامی، فوادیان و بقیه آن قدر خوب نیست که بیشتر توضیح دهند اما تا ظهر مشخص می شود که برای مراسم چه برنامه ای دارند، فعلا که فقط قرآن است و ....

پنجشنبه، ۸ دی ۱۳۸۴

1- بهمن فرمان‌آرا نگاه خیلی مدرنی به مرگ و بعد آن ندارد.خودش هم در مصاحبه‌ای که با شرق داشت و لینکش را هرچه بجوری یافت می‌نشود، این را گفته بود که "آدم سنتی است" یا همچین چیزهایی. دو نویسنده او که با یک "بوس کوچولو" به هم وصل شده‌اند، آدم‌های سیاه و سپیدی هستند هرچند آدم سیاهه برای کتک خوردن یک اسب گریه می‌کند اما به هرحال بعد مرگ مستقیم سفیر پیرزن شکل او را می برد جای معمولا ناجور و دوست سفید او را خانم هدیه تهرانی با یک بوس کوچولو رهسپار آن دنیا می‌کند.

اگر این نگاه سیاه و سپید به قصه نبود، می‌شد خیلی سبک و خوش‌حال از در سینما بیرون آمد مخصوصا با آن فیلم‌نامه خوب و روایت زیبایی که داشت. البته اگر هم نخواهیم شبیه فرمان‌آرا خطی نگاه کنیم، باید کمی منصف باشیم، نه به او غر بزنیم که "خودت هم شبیه ابراهیم گلستان (می‌گویند مصداق مرد سیاهه قصه است)، مدت‌ها خارج نشین بوده‌ای" نه انکار کنیم که این بوس کوچولو از آن بوسه‌های ناکام است که شاید رفته در ضمیر ناخودآگاهمان و ته نشین شده.

2- این حکم جناب کیمیایی فقط یادم انداخت که فیلم "پدرخوانده‌" سال‌ها پیش چه‌طور توسط یکی از دوستان پیچانده شد و یک غم دیگر به غم خرید بلیت اضافه کرد.اگر بخواهیم از روش سیاه و سفید استفاده و فیلم آخر کیمایی را نگاه کنیم واقعا حیف که بالاتر از سیاهی رنگی نیست.

3- و اما مکس. به‌شدت شادکننده و طرب انگیزناک با افت و خیز زیاد و چندین و چند حرکت اضافه مصنوعی مثل تبدیل آییش به یک زن و ...

دوشنبه، ۵ دی ۱۳۸۴

یادم رفت بگویم در یک مناقصه از شر موبایل چهارساله ام راحت شدم. این کم حواسی یک ماهه، امروز مصادف شد با تماس واسطه این مناقصه. بعد از اینکه مطمئن شد از زیر سنگ در آمده ام گفت که دومین خریدار بدشانس هم سیم کارت را پس آورده.
روم خیلی به دیوار، ولی برای جلوگیری از شدت خسارات وارد آمده مجبور شدم اندکی به دروغ بگویم که برای همه "ای میل زده ام که این تلفن به فروش رسیده" و بزودی هم زنگ می زنم تاکید می کنم.

غرض از مزاحمت اطلاع رسانی درباره این قضیه بود و بس.

nedads@gmail or yahoo.com و ای میل های همین وبلاگ در خدمت است.

شنبه، ۳ دی ۱۳۸۴

وبلاگ ابراهیم بقایی، دانشجوی دانشکده خبر که در حادثه سقوط هواپیما کشته شد. لینکش را همکلاسی قدیمش احمدنجفی نشان داد.

شنبه، ۳ دی ۱۳۸۴

درد و بلای همشاگردی های قدیم از سر ما کم شود که پایان نامه هایشان به جاهای جدی رسیده.
هادی خوشنویس موضوعش "جهان نگری ایرانیان" است و پرسشنامه اش هم اینجا. اگر وقت دارید پر کنید. یک در دنیا و همون یک هم در آخرت به حساب خودش.

پنجشنبه، ۱ دی ۱۳۸۴

این قدر نبودم که انگار از فضا افتاده ام وسط اینجا. وزیر دفاع واقعا این جملات را گفته؟ « تجهیزات رادیویی و تلویزیونی سرنشینان، هواپیما را از مسیر اصلی منحرف کرده ... »

پنجشنبه، ۱ دی ۱۳۸۴

خیام می گه :
از من رمقی به سعی ساقی مانده است
از صحبت خلق بی وفایی مانده است
از باده دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است

از همه بهتر حافظ می گه :
خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست
پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم

بر اساس یک سنت خانوادگی دلکش هم از بین آهنگ های قدیمی بیرون می آد و می گه:
عزیز جانم ز سفر باز آمد
شکر دهانم ز سفر باز آمد

و از همه تامل برانگیزتر شاملو چیزهایی می گه که برادرم سر در نمی آره:

بهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.
آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجال درنگ نیست.
همین بس که یاریش مدهی
سواریش مدهی.