پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸

سه چهار ماهی است که در شهر لندن، آدم های غریبه ای که سر و کارم بهشان می افتد، اسمم را درست تلفظ می کنند. می دانند "ندا" اسم ایرانی است اما معنایش را معمولا نمی دانند. بعضی ها می پرسند. هفته پیش یک پسر خیلی بی ربط به سیاست و رسانه، می پرسید که آیا ندا در ایران اسم رایجی است؟ گفتم که «در زندگی ام فقط با 2 ندای دیگر سر و کار داشته ام و در نتیجه، "نه" اسم رایجی نیست». به یک جا هم زنگ زده بودم که تا گفتم اسمم ندا است، گفت این طوری بنویسم؟ A, D, E, N؟ گفتم آره دم ات گرم. همین طوریه.

پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸

سیسیل، ایتالیا

یک جایی در سیسیل ایتالیا، زیر بند رخت. مردم پالرمو انگار ابایی ندارند که تنکه های زیر و رویشان را در خیابان ها به باد دهند.

شنبه، ۵ دی ۱۳۸۸

بنیاد شهید می گوید 6 هزار زن ایرانی در جریان جنگ با عراق کشته شدند. شما یک محله، یک خیابان معروف، یک میدان، یک کوچه ناچیز را دیدید که به اسم شهید زن باشد؟

پ.ن: مهدی افروزمنش در گزارشش نوشته که "فقط نام پنج شهید زن روی خیابان های تهران است".

پنجشنبه، ۲۸ آبان ۱۳۸۸

لندن

اینجا بعضی وقت ها دوست داشتنی می شه. وقتی با چشمهای خیس در خیابان راه می ری و هیچ کس به صورت ات نگاه نمی کنه.

سه شنبه، ۷ مهر ۱۳۸۸

صاحب وبلاگ فوق به زودی از دوران نقاهت باز می گردد.

دوشنبه، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
شنبه، ۱۵ فروردین ۱۳۸۸

نگه داشتن سنت‌ها این طرف آب، حرکتی خنده‌دار است. از هفت سین، شش تا را سعی کردم. اما حال و هوا مثل ایران نیست. زوری که نمی‌شود حال و هوا را به روزگار چپاند.

وقتی صبح سال تحویل مجبور هستی مترو را بگیری به سمت "آکسفورد سیرکس" و در این ایستگاه همه‌چیز مثل دیروز باشد، عیدی نمی‌ماند. وقتی پدر فال حافظ نمی‌گیرد٬ خیابان‌ها شلوغ است، کنار خیابان ماهی نیست، شب‌ها٬ نوروز 88 پخش نمی‌شود و اوقات بطالتی وجود ندارد، نوروزی نمی‌ماند.

دوشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۷
برف
عکس از BBC

صبح یک ساعت و نیم در برف پیاده گز کردم تا به یک ایستگاه مترو برسم. 15 سانتی متر در لندن برف آمده و نصف متروها و تمام اتوبوس ها تعطیل است. مردم هاج و واج به برف نگاه می کنند. ندیده اند.

دفعه قبل که ایران بودم آقای قالیباف سر خیابان ها کیسه های شن و نمک گذاشته بود برای کمک به ستاد برف روبی. اگر برف می آمد و ترافیک می شد مردم تهران و روزنامه ها تا یک هفته غرغر می کردند. اینجا کسی غر غر هم نمی کند. غریب افتادیم.

بی خیال سختی های برف و بی خیال که امشب باید یک جا وسط راه در هتل بخوابم. این آهنگ برف را داشته باشید از اسفندیار قره باغی. خیلی وقت بود پیگیرش بودم. آرمن کشف اش کرد. گوش کنید، باحاله.

چهارشنبه، ۹ بهمن ۱۳۸۷
oxford.jpg

دو هفته پیش، بزرگ‌ترین ماه سال 2009 را می‌شد در آسمان لندن دید. از آش‌خوری خانه اشکان بر می‌گشتم. عکس‌های تحفه‌ای نشد. اما ماه‌اش را خیلی دوست داشتم. بزرگ بود و دقیق و سفید. هیچ کس نگاه نمی‌کرد که از چه عکس می‌گیرم. اصولا اینجا به کسی توجه نمی‌کنند. حتی ماه به این زیبایی. ما که ستاره هم نیستیم.

*از آهنگ معروف مارتیک به اسم ماه

یکشنبه، ۶ بهمن ۱۳۸۷
studley.jpg

همخانه چینی مساوی است با غذاهای بودار. در همه غذاهایشان کاهوی سرخ شده است و تخم مرغ. هفته‌ای یک شانه تخم مرغ می‌خورند. بچه که بودیم مامان می‌گفت برای کبد بد است. اینها انگار کبدشان فرق دارد. برای من، چینی‌ها یعنی غذاهای دریایی، تند تند حرف زدن و خنده، تخم مرغ و کاهوی پخته.

برای اینها٬ "ایرانی‌ها" یعنی آدم‌هایی که باید در کشورشان٬ روسری سر کنند. ایرانی‌ یعنی سبزی و میوه، گردش و مسافرت و پرخوابی.

قبلا از این همخانه چینی چیزکی نوشته بودم.